سلام
واقعا زمان چه زود می گذرد. انگار همین دیروز بود. باور کردنش سخت است که دو سال از آن روزها گذشته. اگر به قمری حساب کنیم دو سال پیش در چنین روزی من با یک کاروان از دانشجویان تازه وارد مدینه شده بودیم.
اولش آنقدر خوشحال بودم که حال بچه هایی را که قرار بود ما جاشون تو هتل قرطبه ساکن بشیم رو نمی فهمیدم. آونا داشتند وداع می کردند و به سمت مکه حرکت سوار اتوبوس می شدند. حال غریبی بود. همه گریان و نالان. با خودم می کفتم اینا باید خوشحال باشند دارند میرند بیت الله الحرام. انتظارشون داره تموم میشه. دارند میرند بهترین جای دنیا. آخر دنیا. باید خوشحال باشند. آخه چرا این همه اشک؟
ما که از خوشحالی تو پست خودمون نمی گنجیدیم با بقیه بچه ها کلیدهامون رو گرفتیم و به اتاقامون رفتیم.
یک هفته گذشت. حالا نوبت ما بود مدینه رو ترک کنیم. مسوولین هتل با قرآن و اسپند داشتند با بچه ها خداحافظی می کردند. اما انگار هممون یه حال دیگه داشتیم. یاد روز ورودمون افتادم. یاد بچه های گروه قبلی. نگاهی به خودم کردم. دیدم منم مثل بقیه بچه ها صورتم خیسه. قلبم به قدری سنگین بود که انگار دارم عزیزی رو از دست میدم. نه انگار دارم خودم میمیرم. آره دیگه این منِ تنها نبودم بلكه منو غم فاطمه و تنهایی حسن و غربت علی همه با هم بودیم. دیگه اصلاَ منی وجود نداشت. فقط آه و حسرت و ناله و فغان بود.
آری مدینه مدینه تو شهر غمی
یاد نامه وداع خودم قبل از سفر افتادم که همینجا براتون گذاشته بودم و دوباره میگذارمش:
بالهایی که هنوز در زنجیر زمان مانده اند
و باید معجزه ای شود
و ناگهان در می یابی که از زمین کنده ای
و دستی از غیب تو را در آسمان فاخته به پرواز درآورده است
پرواز با سفینه ای که نه در آبی آسمان
که تا فلک الافلاک ملکوت پر خواهد کشید
و تو صدای بال جبرئیل را خواهی شنید
و نسیم بال فرشتگان روح تو را نوازش خواهد کرد ... .
سفری تو را باید و هجرتی
و گشودن بند عادت از پای روزمرگی
و چشیدن آب از چشمه حیات
و پرواز به آنجا که دلها به عشقش می تپد
آری مکه شهری که کعبه را در صدف خود قرار داده است ... .
کعبه نزدیک می شود و نزدیک تر
و هیجان بر من مستولی می گردد
پریشان می شوم و پریشان تر
صدای تو را ( ای قلب من ) به درستی می شنوم
احساس می کنم که از خودم بزرگ تر می شوم
احساس می کنم که لبریز می شوم
دیگر در خودم نمی گنجم
کفش تنگ در پای بودنم
پیراهن تنگ بر اندام هستنم
اشک امانم نمی دهد
گویی در فضایی مملو از خدا فرو میروم
حضور او را بر پوستم بر روی قلبم بر روی عقلم در عمق فطرتم حس می کنم
فقط او را می بینم
فقط او را می یابم
و فقط او هست ... .
و چه زیباست سفری که جز به او نمی اندیشی.
تصاویری از سفر:
