شبی رنجیده خاطر شد ز من یار
نــثــارم کــرد نــامـربـوط بسیار

که من شایسته ی شاهنشهانم
نه مثل تو گدای کوچه بازار

کسی مثل سزار امـپراطور
و یا سلطان ایرانی خشایار

مرا بـهـرام و کـیـکاووس لایق
جم و خاقان و اسکندر سزاوار

اسیر خال من جمشید و بیژن
تـزار روس در مـویم گرفتار

اگر بـودم زمـان خـسـرو پـرویز
کجا می گشت شیرین را خریدار

اگـر بــا مــن اتـلـلو آشنا بود
کجا دزدمونا می شد ورا یار

اگر قیصر مرا می یافت، می کرد
خـراج مـلـک خود را بر من ایثار

مــــرا مــی دیــــد اگــــر شـــاه بـــخـارا
خودش را روز و شب می کشت صدبار

کجا بودی ببینی می شدم من
زن عـقــدی نــادرشاه افشار

کلات نادری مـهریه ام بود
مرا پشت قباله دشت زنگار

ز من می کرد فوری خواستگاری
نـشـانـی داشـت ار مـحمود سردار

به راضی کردن من شاه عباس
چـهـل بـار شتر مسکوک دینار

مرا گر ناصرالدین شاه می جست
بـرایـش سـوگـلـی بـودم بـه دربار

مرا می برد با خود چین و ماچین
بـــدون اشــــک امـیــر قـوم تاتار

بــلــه تـیمور لنگ از عشق رویم
پیاده می دوید از ری به خوانسار

به او گفتم همه شاهان فدایت
به جـز آقـا مـحمدخان قاجار

در آن تاریخ کاندر جزوه ی توست
شـده عـاشـق روی عـاشق تل انبار

همان بهتر در این دور و زمانه
شـه و شــاهـی برافتادست به ناچار

وگــرنــه جــنــگ هـفـتـاد و دو مـلـت
بپا می گشت و می شد کشت و کشتار

بـرای سـومـین جنگ جهانی
بود کافی قر و قمبیل سرکار

+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ و ساعت 10:11 |

طی شد اين عمر تو دانی به چه سان ؟

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصير من است اين        

و خودم مي دانم

كه نكردم فكري،

كه تأمّل ننمودم روزي،

ساعتي يا آني

كه چه سان مي گذرد عمر گران؟

كودكي رفت به بازي،بفراغت،به نشاط

فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات

همه گفتند:كنون تا بچه است بگذاريد بخندد شادان

كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست،

بايدش ناليدن

من نپرسيدم هيچ      كه پس از اين ز چه رو    نتوان خنديدن؟

نتوان فارغ و وارسته ز غم        همه شادي ديدن؟

همچو مرغي آزاد         هر زمان بال گشادن؟   

سر هر بام كه شد خوابيدن؟

من نپرسيدم هيچ كه پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن؟

هيچ كس نيز نگفت:زندگي چيست،چرا مي آييم………؟

بعد از این چند صباح به چه سان بايد رفت؟

به كجا بايد رفت؟

با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟   

من نپرسيدم هيچ،هيچكس نيز به من هيچ نگفت.

نوجواني سپري گشت به بازي،به فراغت،به نشاط.

فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات

بعد از آن باز نفهميدم من،كه چه سان عمر گذشت؟

ليك گفتند همه كه جوانست هنوز،

بگذاريد جواني بكند ،

بهره از عمر بَرَد      كامروايي بكند.

بگذاريد كه خوش باشد و مست،

بعد از اين باز ورا عمری هست

يك نفر بانگ بر آورد كه او      از هم اكنون بايد فكر آينده كند.

ديگري آوا داد  : كه چو فردا بشود  فكر فردا بكند.

سومي گفت:همانگونه كه ديروزش رفت ،

بگذرد امروزش،همچنين فردايش

با همه اين احوال        

من نپرسيدم هيچ    كه چه سان دي بگذشت؟

آن همه قدرت و نيروي عظيم    به چه ره  مصرف گشت؟

نه تفكّر، نه تعمّق و نه انديشه دمي،

عمر بگذشت به بی حاصلي و مسخرگي.

چه تواني كه زكف دادم مفت،

من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت.

قدرت عهد شباب،مي توانست مرا تا به خدا پيش بَرَد،

ليك بيهوده تلف گشت جواني          

هيهات

آن كساني كه نمي دانستند زندگي يعني چه       رهنمايم بودند،

عمرشان طي می گشت    بیخود و بیهوده،

ومرا مي گفتند كه چو آن ها باشم،

كه چو آنها دايم

فكر خوردن باشم،فكر گشتن باشم،فكر تأمين معاش،

فكر ثروت باشم،فكر يك زندگي بي جنجال ،فكر همسر باشم.

كس مرا هيچ نگفت 

زندگي ثروت نيست،

زندگي داشتن همسر نيست،

زندگاني كردن فكر خود بودن و غافل ز جهان بودن نيست،

من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت.

اي صد افسوس كه چون عمر گذشت       معنيش مي فهمم.

حال مي پندارم هدف از زيستن اين است رفيق:

من شدم خلق كه با عزمي جزم       پاي از بند هواها گُسلم

گام در راه حقايق بنهم     

با دلي آسوده     

فارغ از شهوت و آز وحسد و كينه و بخل  ، 

مملو از عشق و جوانمردي و زهد

در ره كشف حقايق كوشم،

شربت جرأت و امّيد و شهامت نوشم،

زره جنگ براي بد و نا حق پوشم

ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم

آنچه آموخته ام   بر دگران نيز نكو آموزم

شمع راه دگران گردم و با شعله ي خويش  ،

ره نمايم به همه گر چه سرا پا سوزم.

من شدم خلق كه مثمر باشم،نه چنين زائد و بي جوش و خروش،

عمر بر باد و به حسرت خاموش

اي صد افسوس كه چون عمر گذشت    معنيش مي فهمم

+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ و ساعت 10:2 |



دختری کنجکاو می پرسید:                ایها  الناس  عشق یعنی چه؟
دختری  گفت : اولش رؤیا                 آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج             پینه  و  زخم و تاول کف دست
پدرش گفت : بچه ساکت باش              بی ادب! این به تو نیامده است
...


رهروی گفت: کوچه ای بن بست         سالکی  گفت :  راه  پُر  خم  و  پیچ
در   کلاس   سخن ، معلم  گفت :        عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

دلبری گفت: شوخی لوسی است           تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی  گفت :  عشق  پُر کردن            شکم   خالی   زن   و  فرزند

شاعری گفت: یک کمی احساس           مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است            بار سنگین عشق بر شانه

شیخ   گفتا  :   گناه   بی  بخشش           واعظی گفت: واژۀ بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است            محتسب گفت: منکر عظما ست

قاضی   شهر   عشق   را  فرمود          حد   هشتاد   تازیانه   به   پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است          پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل تو خالی است           یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری  گفت :  از  آن بپرهیزید            یعنی  از دور کن، بر آتش، دست

چون  که بالا گرفت بحث و جدل           توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت:           من فقط یک سؤال پرسیدم!

+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ و ساعت 10:1 |