علت دیر رسیدن انسان به مراتب کمال

علت دیر رسیدن بشر به مراتب کمال آن است که تا سن 15-10 سالگی قوّۀ شهویّه و غضبیّه او رشد نموده و باید در بزرگی، آن­ها را مطیع و منقاد قوّۀ عاقله گرداند و قوّۀ عاقله را تقویت نماید و البته بدیهی است که این کار دشوار و سختی می­باشد و برای انسان مشقت دارد که عقل را فرمان بردار مملکت بدن خویش گرداند و آن دو قوّۀ قویّه را تحت حکومت و فرمان عقل قرار دهد. لکن برای انبیا و اولیا، برخلاف این رویه می­باشد؛ به این معنا که آنان از ابتدای نشو و نما در عالم دنیا قوّه عاقله را دارا بودند و اول، شهوت و غضب را مطیع و منقاد قوّه عاقله خویش گردانیده بودند؛ چنانچه فرموده­اند: «جزناها و هی خامده»؛ یعنی ما از اول، قوّۀ شهویّه و غضبیّه را در تحت فرمان عقل درآوریم و علت این خصوصیت در آن­ها این است که آن­ها هادی و راهنمای بشرند و باید در وجود آن­ها کوچک­ترین نقضی نباشد و از بدو امر کامل باشند تا بتوانند دستگیری از خلق خدا بنمایند.

در روایت دیگری است که حضرت رسول اکرم (ص) فرمود: برای هر کس شیطانی است؛ سوال کردند: حتی برای شما یا رسول الله؟ فرمود: حتی برای من الّا این که شیطان من به دست من اسلام آورده است. نتیجه آن­که، علت دیر رسیدن بشر به مرتبه کمال معلوم شد، اکنون می­گوییم به صرف داشتن قوّه عاقله نظام بدن برقرار نخواهد بود، بلکه قوّه دیگری لازم است که او در تحت فرمان عاقله می­باشد و مجری اوامر عقل است و آن عبارت است از قوه عامله که اگر او نبود انسان وادار به عمل نمی‌شد و به مطلوب خویش نائل نمی­گردید. پس انسان کامل این است که قوّه عاقله را مانند شاه بر تخت سلطنت قلب نشانده و قوای دیگری را در تحت فرمان او درآورده تا جمیع اعضا و جوارح، کارشان کار عاقلانه باشد.
+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۱ و ساعت 15:53 |

معرفت نفس

شناخت نفس در اولین مرحله لازم است؛ زیرا کلید سعادت دو جهان می­باشد. و شناخت نفس، تقویت می­نماید شناخت آفریدگار را؛ چنانچه حضرت رسول اکرم (ص) فرمود: «مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَه» (هر که نفس خود را شناخت، پس به تحقیق خدا را شناخت) و شناخت نفس، موجب می­شود که بشر اشتیاق به تحصیل کمالات و تهذیب اخلاق پیدا کند . ِالّا با سایر حیوانات تفاوتی ندارد؛ زیرا آن­ها از خودشناسی، فقط این را می­دانند که موجودی می­باشند دارای سر و صورت و دست و پا و چشم و گوش و غیره، یا هر وقت طعام خورند رفع اَلَم گرسنگی­شان می­شود و هر زمان فضولات طعام­شان خارج شود، دوباره اندرون­شان خالی می­شود و گرسنه می­گردند و هکذا؛ پس یگانه فرقی که انسان با حیوان دارد همان تحصیل خودشناسی است و لذا خداوند متعال درباره هیچ موجودی از موجودات نفرمود آنچه را که درباره انسان فرمود و آن فرموده این است: «وَ لَقَد کَرَّمنا بَنی آدَم» (هر آینه به تحقیق گرامی داشتیم پسران آدم را). و یا در مقام تعریف انسان می­فرماید: «فَتَبارک الله اَحسَنُ الخالقینَ» (پس بزرگ است خدایی که بهترین آفرینندگان است).

و فقط بین جمع موجودات این خلعت را به قامت انسان پوشانید و مُتَوَّج به تاج «و فضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا» (و آن­ها را بر بسیاری از موجودات که خلق کرده­ایم، برتری بخشیدیم.) گردانید.

نفس انسانی دارای هفت اسم می­باشد:

1-    طبع                        2- نفس                   3- قلب                              4-روح 

5- سِرّ                          6- خفی                   7- اَخفی

و هر کدام از این اسامی، معانی مخصوصی را دارا می­باشد بر حسب مرتبه و مقام نفس؛ لکن تماما در حقیقیت یک چیزند و آن چیزی است که به سبب آن ادراک معقولات می­نماید. و بدن برای روح حکم مَرکَب را دارد تا مادامی که روح تعلقش به بدن است می­تواند برای خود کسب حقایق و معارف نماید و تقرب به حق پیدا کند و برای روح در مملکت بدن قوه­ای است که آن را قوه عاقله می­نامند و حکم پادشاه را دارد در مملکت بدن.

 

+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ و ساعت 10:34 |

در این قسمت مطالبی از درس اخلاق عارف فرزانه حضرت آیت ا... العظمی آقا شیخ محمد تقی آملی رحمه‌ا... بیان می­نماییم که شبهای چهارشنبه در مسجد مجدالدوله تهران برگزار می‌شده و در سال 1334 توسط دو نفر از شاگردان ایشان جمع‌آوری شده. در این بین از دروس اخلاقی مرحوم ملا احمد نراقی در کتاب معراج‌السعاده و یا مرحوم حاج اسماعیل دولابی در کتاب مصباح‌الهدی و دیگر کتب اخلاقی سایر عرفا بهره خواهیم برد. امید آنکه مورد قبول درگاه احدیت واقع گردد.

 

فایده علم اخلاق چیست؟

فایده علم اخلاق آن است که چون انسان میخواهد به سعادت ابدی نائل گردد، یعنی از مقام اسفل السافلین خود را به اعلی علیین - که مقربین است - بالا برد لابد است که در اولین مرحله، بین اخلاق خوب و بد را تمیز دهد، سپس خویشتن را از اخلاق زشت و فاسد، تخلیه کرده و بعد نفس خویش را به اخلاق فاضله و حسنه، تحلیه نماید.

+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ و ساعت 13:37 |

روزی من با تاکسی عازم فرودگاه بودم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از محل پارک خود بیرون پرید.

 رانندة تاکسی من محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتری از ماشین دیگر متوقف شد! راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان بیرون آورد و شروع کرد به فریاد زدن به طرف ما. راننده تاکسی فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.

 با تعجب از او پرسیدم: چرا شما این رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد! در آن هنگام بود که راننده تاکسی درسی را به من آموخت که هرگز فراموش نکرده و برایتان توضیح می­دهم:

 قانون کامیون حمل زباله. او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال، ناکامی، خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان  تلنبار می­شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می­کنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید.

 آشغال های آنها را نگیرید تا به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان پخش کنید.

 حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را خراب کنند و باعث ناراحتی آنها شوند.

 زندگی خیلی کوتاهتر از آن است که صبح با تأسف از خواب برخیزید، از این رو..... افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.

زندگی ده درصد چیزی است که شما می­سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.

+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ و ساعت 13:36 |


مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!

می گفت: چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...

گذشت و به مقصد رسیدیم. موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم. پرسیدم بابت چی؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم. فردا خدمت می رسیم!

تعریف می­کرد: تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد. من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!!

+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ و ساعت 13:34 |


(این کلام از جناب علامه جعفری نقل به مضمون است)

علامه محمد تقی جعفری (رحمه­الله­ علیه) می­فرمودند:عده­ ای از جامعه­ شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست».برای سنجش ارزش خیلی از موجودات معیار خاصی داریم. مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است. معیار ارزش پول پشتوانه­ی آن است. اما معیار ارزش انسان­ها در چیست.هر کدام از جامعه شناس­ها صحبت­ هایی داشتند و معیارهای خاصی را ارائه دادند.بعد گفتند: وقتی نوبت به بنده رسید گفتم : اگر می­خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می­ورزد.کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است.کسی که عشقش ماشینش است ارزشش به همان میزان است.اما کسی که عشقش خدای متعال است ارزشش به اندازه­ ی خداست.علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناس­ها صحبت­های مرا شنیدند برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.وقتی تشویق آن­ها تمام شد من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان! این کلام از من نبود. بلکه از شخصی به نام علی (علیه­السلام) است. آن حضرت در نهج البلاغه می­فرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ» / «ارزش هر انسانی به اندازه­ی چیزی است که دوست می­دارد».وقتی این کلام را گفتم دوباره به نشانه­ ی احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی (علیه­السلام) از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند . . .حضرت علامه در ادامه می­فرمودند: عشق حلال به این است که انسان (مثلا) عاشق 50 میلیون تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگویند: «آی!!! پنجاه میلیونی!!!» . چقدر بدش می­آید؟ در واقع می­فهمد که این حرف توهین در حق اوست. حالا که تکلیف عشق حلال اما دنیوی معلوم شد ببینید اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد چقدر پست و بی­ ارزش است! اینجاست که ارزش «ثار الله» معلوم می­ شود. ثار الله اضافه­ ی تشریفی است . خونی که در واقع آنقدر شرافت و ارزش پیدا کرده که فقط با معیارهای الهی قابل ارزش گذاری است و ارزش آن به اندازه­ ی خدای متعال است.

+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۱ و ساعت 12:40 |


"در گرماگرم نبرد، آشکار شد مصریان را دست کم گرفته بودیم. ما بدون این که در باره سلاح و سپر آن ها اطلاعات کافی داشته باشیم قضاوت کرده و حتی سازو برگ آنها را به مسخره گرفته بودیم. گمان برده بودیم می توانیم با کمک چند ارابه آنها را درهم بشکنیم. لیک چنین نشد و ما از سوی ایشان گزند جدی دیدیم. مردانه می جنگیدند و با فکر. نتیجه این خطای ما آن بود که آبادیس (یکی از فرماندهان) همان روز نخست به دست مصریان از پا درآمد. روزها گذشت تا همسرش پانته آ توانست خود به میدان برود و جسد اورا از چنگ لاشخورها برهاند. بعدها شنیدم همان روز همراه با خدمه جسد را در کالسکه شخصی خویش نهاده و به دوردست ها کناررود آرام و خاموش پاکتولس که در دشت پیرامون ساردیس جاری است برده و همان جا دستور داده خدمه گودالی کنده و جنازه را در آن گذاشته اند. آن گاه در فرصتی کنار جنازه دراز کشیده و با خنجر گلوی خویش را دریده است. این فاجعه قلبم را فشرد. فرمان دادم بارگاهی بر گور مشترک ایشان بنا کنند و در فرصتی برای ادای احترام بر گور آنان حاضر شدم و پیمان بستم همواره دوستدار و پشتیبان عشق باشم"
+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۱ و ساعت 9:15 |


اعتقاد به یک مصلح و منجی که سرانجام جهان را به سوی عدالت رهنمون می ‌سازد و جامعة بشری را به سعادت و تکامل می ‌رساند، امری است که در بین تمامِ ادیانِ آسمانی مشترک است و ما مسلمانان نیز، به آمدن یک منجی از عترت پیامبر صلی الله علیه و آله که «مهدی» نام دارد و در آخرالزمان ظهور خواهد کرد، اعتقاد داریم؛ اما در میان فرقه‌ های مختلف، دربارة شخصیت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و ویژگی ها و نسبِ او اختلاف وجود دارد. از منظر مفسران اهل سنت برخی آیات قرآن دربارة حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه شریف است که به بیان آن ها می پردازیم.

آیه اول
« هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»؛ « او كسی است كه پیامبر خود را برای مردم فرستاد، با دینی درست و بر حق تا او را بر همة دین ها پیروز گرداند، هر چند مشركان را خوش نیاید».(1)
قرطبی مفسر معروف اهل سنت در تفسیر آیه شریفه گفته است: «پیروزی اسلام بر دیگر ادیان، هنگام قیام مهدی است. در آن زمان مردمان یا باید مسلمان شوند و یا جزیه دهند؛ و اینكه گفته شده است مهدی همان عیسی است، نادرست است؛ زیرا اخبار صحیح به گونه ای متواتر وارد شده كه مهدی از خاندان پیامبر است».(2)

آیه دوم
« لَهُمْ فِی الدُّنْیا خِزْیٌ وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِیمٌ»؛ « آنان در مسجدها جز بیمناك و ترسان داخل نخواهند شد و نصیبشان در دنیا خواری و در آخرت عذابی بزرگ است».(3)
سیوطی در تفسیر این آیه نوشته است:«خواری و ذلت در دنیا زمانی فرا می رسد كه مهدی به پا خیزد و قسطنطنیه را فتح كند و آنان را بكشد».(4) در تفسیر طبری و تفسیر كشف الاسرار نیز همین مطلب تصریح شده است.(5)

آیه سوم
« اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»؛ « بدانید كه خدا زمین را پس از مرگش احیاء می كند».(6) حافظ قندوزی درباره این آیه معتقد است: «خداوند آن را توسط قائم زنده می سازد، پس در آن عدالت كند و زمین را توسط عدل، پس از مردنش به واسطه ظلم، زنده سازد».(7)

آیه چهارم
«حَتَّی إِذا رَأَوْا ما یُوعَدُونَ فَسَیَعْلَمُونَ مَنْ أَضْعَفُ ناصِراً وَ أَقَلُّ عَدَدا»؛ « تا وقتی كه ببیند آنچه را وعده داده می شوند، پس به زودی بدانند كه چه كسی از حیث یار ناتوان تر و از حیث عدد كمتر است».(8) حافظ قندوزی با نقل روایتی از امام سجاد علیه السلام در تفسیر این آیه چنین بیان می کند که «ما یوعدون» (آنچه وعده داده می شوند) در این آیه، «قائم» ـ مهدی ـ و اصحاب و یاران اویند و هنگامی كه «قائم» ظهور كند، دشمنان او ضعیف تر و عددشان كمتر است.(9)

آیه پنجم
« بَقِیَّةُ اللَّهِ خَیْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ»؛ « اگر با ایمان باشید، بقیة الله برای شما خیر است».(10) نویسنده نور الابصار درباره این آیه شریفه می نویسد: «چون (مهدی) ظهور كند، كعبه را پایگاه خویش قرار می دهد و 313 نفر از یارانش به او می پیوندند؛ ‌آنگاه در نخستین سخن این آیه را تلاوت می كند: "بقیة الله بهتر است برای شما اگر ایمان بیاورید"، پس می گوید: "منم بقیة الله و خلیفة خدا و حجت او بر شما"».(11)

آیه ششم
«فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی أَنْزَلْنا وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ»؛ «پس ایمان آرید به خدا و رسول و نوری که فرود آوردیم و خداوند بدانچه کنید، آگاه است».(12)
علاّمه قبیسی می نویسد: حافظ ابوجعفر محمد بن جریر طبری گفت: در حجة الوداع پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: "ای مردم،«آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی أَنْزَلْنا» ؛ سپس فرمود: نور در من است، سپس در علی است و بعد در نسل وی باشد تا قائم مهدی"».(13)

آیه هفتم
«یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»؛ « ای کسانی که ایمان آورده اید، صبر کنید و مقاومت ورزید و مرابطه کنید و از خدا بترسید، باشد که رستگار شوید».(14)
حافظ قندوزی از امام باقر علیه السلام دربارة این آیه روایت کرده است که فرمود: «شکیبا باشید بر ادای فرائض و واجبات و در برابر آزار دشمنان استقامت ورزید و با امامتان مهدی مرابطه نمایید» .(15)

-------------------------------------------
پی نوشت:
1. توبه: 33.
2. قرطبی، الجامع الاحكام القرآن، ج 8، ص 111.
3. بقره: 114.
4. سیوطی، الدّر المنثور، ج 1، ص 264.
5. كشف الاسرار، ج 1، ص 325.
6. حدید: 17.
7. ینابیع الموده، ص 514.
8. جن: 24.
9. ینابیع الموده، ص 515.
10. هود: 86.
11. مؤمن الشبلنجی، نورالابصار، ص 349.
12. تغابن: 8.
13. ماذا فی التاریخ، ج 3، ص 147 ـ 145.
14. آل عمران: 200.
15. ینابیع الموده، ص 506.
+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ و ساعت 19:32 |
پسر رو قدر مادر دان که دایم

کشد رنج پسر بیچاره مادر

برو بیش از پدر خواهش که خواهد

تو را بیش از پدر بیچاره مادر

زجان محبوب تر دارش که دارد

زجان محبوب تر بیچاره مادر

از این پهلو به آن پهلو نغلتد

شب از بیم خطر بیچاره مادر

نگهداری کند نه ماه و نه روز

تو را چون جان به بر بیچاره مادر

به وقت زادن تو مرگ خود را

بگیرد در نظر بیچاره مادر

بشوید کهنه و آراید او را

چو کمتر کارگر بیچاره مادر

تموز و دی تو را ساعت به ساعت

نماید خشک و تر بیچاره مادر

اگر یک عطسه آید از دماغت

پرد هوشش زسر بیچاره مادر

اگر یک سرفه بی جا نمایی

خورد خون جگر بیچاره مادر

برای این که شب راحت  بخوابی

نخوابد تا سحر بیچاره مادر

دو سال از گریه روز و شب تو

نداند خواب و خور بیچاره مادر

چو دندان آوری رنجور گردی

کشد رنج دگر بیچاره مادر

سپس چون پا گرفتی ، تا نیافتی

خورد غم بیشتر بیچاره مادر

تو تا یک مختصر جانی بگیری

کند جان مختصر بیچاره مادر

به مکتب چون روی تا  باز گردی

بود چشمش به در بیچاره مادر

وگر یک ربع ساعت دیر آیی

شود از خود به در  بیچاره مادر

نبیند  هیچکس  زحمت به دنیا

زمادربیشتر بیچاره مادر

تمام حا صلش از زحمت این است

که دارد یک پسر بیچاره مادر

+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰ و ساعت 2:56 |


در روایت آمده بیشترین افرادی که به جهنم می روند به خاطر زبانشان است. هفتاد گناه پای زبان می نویسند. این هفتاد گناه چیست ؟

خداوند در قرآن کریم به نعمت زبان اشاره فرموده و می فرماید: «الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خلق الانسان عَلَّمَهُ الْبَیانَ»1
زبان عمده ترین وسیله ای است که مردم به کمک آن با یکدیگر ارتباط فکری برقرار می کنند و ایجاد تفاهم و انتقال مفاهیم از طریق زبان صورت می گیرد. در یک جمله زبان ملاک ارزش و معرف شخصیت انسان و ترازوی عقل اوست.
حضرت علی ـ علیه السلام ـ می فرماید: «المرءُ مخبوء تحت لسانه؛2 شخصیت هر کس در پی زبان اوست» زبان با تمام فوائدی که برایش ذکر می شود مفاسد و آفاتی نیز دارد که باید آنها را شناخت تا با کنترل زبان، از ابتلاء به آن آفات پیشگیری و اجتناب ورزید.
در قرآن کریم آمده است: ای کسانی که ایمان آورده اید نباید قومی قوم دیگر را مسخره کند، شاید آنها از اینها بهتر باشند، و نباید زنانی زنان دیگر را مسخره کنند، شاید آنها از اینها بهتر باشند.از یکدیگر عیب مگیرید، و به همدیگر لقبهای زشت مدهید، چه ناپسندیده است نام زشت پس از ایمان. و هر که توبه نکرد آنان خود ستمکارند.»3
خداوند در آیه دیگر می فرماید: وای بر هر بدگوی عیبجویی.« وَیْلٌ لِّكُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ.» 4

راه نجات در چیست ؟
در روایتی داریم که حضرت رسول ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: «هر که متعهد شود محافظت آنچه میان دو فک اوست که زبان باشد، و آنچه میان دو پای اوست، من از برای او بهشت را متعهد می شوم.»5
شخصی به آن حضرت عرض کرد که: راه نجات چیست؟ فرمود: زبان خود را نگاه دار.6 و دیگری عرض کرد که: از چه چیز بیشتر بر من ترسیده شود؟ زبان او را گرفت و فرمود: این و فرمود بیشتر چیزی که مردمان را داخل جهنم می کند زبان است و شهوت.7
حضرت علی ـ علیه‎ السلام ـ می فرماید:«به خدا سوگند، باور نمی کنم بنده ای زبانش را حفظ نکند تقوائی سودمند به دست آورد.»8
پیامبر اکرم می فرماید: «بیشترین مردم به خاطر گناه و آفت زبان به جهنم می روند.» که در اینجا به بعضی از آنها اشاره می کنیم.9
در روایتی داریم که حضرت رسول ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: «هر که متعهد شود محافظت آنچه میان دو فک اوست که زبان باشد، و آنچه میان دو پای اوست، من از برای او بهشت را متعهد می شوم»

گناهان زبان :
1. غیبت. 2. نمیمه. 3. دروغ. 4. دو زبانی. 5. بهتان و افتراء. 6. قذف. 7. افشاء اسرار مؤمن. 8. دشنام 9. لعن و نفرین. 10. طعن و شماتت. 11. سُخریه و استهزاء. 12. مدح. 13. اظهار غضب. 14. غنا. 15. کثرت مزاح و خنده. 16. مراء و جدال. 17. خصومت.18. سؤال عوام از امور مشکله. 19. تکلم بدون علم. 20. تکلم بی فایده. 21. منکر خدا شدن. 22. غیر خدا را پرستش کردن. 23. دروغ بستن به خدا. 24. تکذیب آیات خدا. 25. کفران نعمت. 26. از خدا شکوه کردن. 27.
اظهار ناامیدی کردن از خداوند. 28. به خداوند دشنام دادن. 29. نسبت فرزند به خدا دادن. 30. نسبت بی عدالتی به خدا. 31. ادعای خدائی کردن. 32. از خدا درخواست بیجا کردن. 33. دعای خیر برای ستمگران. 34. نفرین کردن. 35. چون و چرا کردن در کار خدا. 36. خدا را متهم کردن که به قتل امام حسین راضی بوده. 37. با دشمنان خدا اظهار دوستی کردن. 38. منکر رسالت پیامبر شدن. 39. پیامبر را مجنون خواندن. 40. اسرار امامان معصوم را فاش کردن. 41. از سخن امام عیب گرفتن. 42. برای ظهور امام زمان وقت تعیین کردن. 43. ادعای امامت کردن. 44. حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال دانستن. 45. احکام را با قیاس سنجیدن. 46. به ناحق شهادت دادن. 47. تفسیر به رأی کردن قرآن. 48. مؤمن را خوار کردن. 49. فاسق را عزیز شمردن. 50. مؤمن را ترساندن. 51. اظهار فقر و تنگدستی کردن. 52. راز خود را به دیگران گفتن. 53. به پدر و مادر اُف گفتن. 54. عیبجوئی کردن. 55. نسبت زنا به کسی دادن. 56. خلافکار را تشویق کردن. 57. مؤمنان را با القاب زشت خواندن. 59. به مال و منال دیگران غبطه خوردن. 60. وعدة دروغ دادن. 61. صفات نیک زنان را به نامحرمان گفتن. 62. با زن نامحرم شوخی کردن. 63. فال بد زدن. 64. عذرتراشی برای ظلم ظالمان. 65. سخن برادر مسلمان خود را قطع کردن. 66. پیشگویی و کهانت. 67. منّت کشیدن. 68. با خواندن قرآن کسب روزی کردن. 69. امر سلاطین را امر خدا دانستن. 70. در کیفیت خدا سخن گفتن.10


----------------------------------------------------------------------------------------
معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:
1. معراج السعاده، احمد نراقی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ص 527.
2. گناهان زبان، محمدعلی صفری، تهران، چاپ فرهنگ، 1361.

پی نوشت ها :
[1]. الرحمن/ 4-1.
[2]. نوری، مستدرک الوسائل، قم، موسسه آل البیت ـ علیه السلام ـ ، 1408 ق، ج9، ص 22.
[3] . حجرات/ 11.
[4]. همزه/1.
[5] . کنزل العمال، ج 15، ص 806، ح 43205.
[6] . جامع السعادات، ج 2، ص 341.
[7] . الغزالی، محمد، احیاء العلوم، بیروت، انتشارات دارالقلم، ج 3، ص 94.
[8] . نهج البلاغه، ص 183، خطبه 176.
[9] . نراقی، احمد، معراج السعاده، ص 527.
[10] . صفری، محمدعلی، گناهان زبان، تهران، چاپ فرهنگ، چاپ اول، شهریور 1361.

+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۰ و ساعت 9:34 |


از سوى پیامبر(صلى الله علیه وآله) و امامان معصوم(علیهم السلام) علامت ها و نشانه هایى براى ظهور آن حضرت ذكر شده است كه مردم با دیدن آن علائم و نشانه ها، از ظهور امام مهدى (عج) با خبر مى شوند. این علائم، از یك حیث، دو گونه اند:

1- علائم خاص:
این علامت ها، خاص و مختص وجود پر بركت حضرت صاحب الامر(علیه السلام)است و حضرت بدان وسیله مى داند كه خداوند او را اذن و اجازه ى ظهور داده است.
در روایتى طولانى، ابى بن كعب از پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) درباره ى علامت هاى ظهور امام مهدى(علیه السلام)سؤال مى كند. آن حضرت مى فرماید:
او (امام مهدى) (عج) پرچمى دارد كه چون وقت ظهورش فرا رسد، خود به خود باز مى شود و خداى تعالى آن را به سخن مى آورد و عرض مى كند: «یا ولى الله فاقتل اعدالله; اى ولىّ خدا! دشمنان خدا را بكش!». و این دو علامت است (اوّلى باز شدن پرچم، دومى، صدایى است كه از پرچم بر مى آید.
و نیز او شمشیرى دارد كه در غلاف است و چون هنگام ظهور حضرتش فرا رسد از غلاف بیرون مى آید و خداوند آن را به سخن مى آورد و صدا مى زند: «اخرج یا ولىّ الله! فلایحل لك أنْ تقعَد فی أعداء الله; اى ولىّ خدا! قیام كن كه دیگر جاى درنگ نیست و نشستن براى تو روا نیست كه از دشمنان خدا دست بردارى». پس حضرت خروج مى كند و قیام مى كند و دشمنان خدا را هر كجا كه بیابد به قتل مى رساند...».(1)

2- علائم عامه:
علائم عامه، علامت هایى هستند كه جنبه ى عمومى دارد و براى مردم ظاهر خواهد شد و هر كس از عوام و خواص، در طول زندگى خود، برخى از آن ها را خواهد دید. این علامت ها بسیار است. در این جا به برخى از مهم ترین آن ها اشاره مى شود:
1- خروج سفیانى.
2- گرفتن خورشید در نیمه ى ماه مبارك رمضان.
3- گرفتن قرص ماه در آخر ماه مبارك برخلاف عادت.
4- فرو رفتن زمین «بیداد» كه سرزمینى است میان مكه و مدینه.
5- فرو رفتن زمین یا جمعیتى در مشرق.
6- توقّف خورشید از آغاز ظهر تا وسطِ وقت عصر.
7- طلوع خورشید از مغرب.
8- كشته شدن نفس زكیه كه سیّدى است هاشمى در پشت كوفه ـ یعنى: نجف ـ با هفتاد نفر از صالحان.
9- خراب شدن دیوار مسجد كوفه.
10- نمایان شدن پرچم هاى سیاه از طرف خراسان.
11- خروج یمانى از طرف یمن.
12- فرود آمدن ترك ها در جزیره (شمال عراق كنونى).
13- ورود رومیان در رمله.
14- پیدا شدن سرخى شدید در آسمان كه در اطراف آن پراكنده شود.
15- پیدایش آتش در طول مشرق كه تا سه روز یا هفت روز در هوا بماند.
16- عربان استقلال پیدا كنند و كشورگشایى كنند و از زیر بار و نفوذ دیگران بیرون روند.
17- اهل مصر، فرمانرواى خود را بكشند.
18- شام خراب شود و سه پرچم در آن جا پدیدار گردد.
19- رودخانه ى فرات طغیان كند یا شكافته شود، به حدّى كه آب در كوچه هاى كوفه داخل شود.
20- پلى در بغداد در كنار محله (كرخ) ساخته شود.
21- ترسى عمومى و مرگى سریع و همگانى، همه ى اهل عراق و مردم بغداد را فرا گیرد كه قرار و آرام یا راه فرار نداشته باشند.
22- صدایى از آسمان بلند شود كه همه ى مردم روى زمین آن را به زبان خود بشنوند.(2)

علامت ها و نشانه هاى دیگرى نیز هست كه در كتاب هاى مبسوط، مانند بحارالأنوار، (جلد پنجاه و دوم) ذكر شده است و ما، در این قسمت، به برخى از این احادیث كه شامل چندین علامت است، اشاره مى كنیم.
1- امام صادق(علیه السلام) فرمود: «پنج اتّفاق قبل از ظهور قائم(علیه السلام) اتفاق مى افتد: قیام یمانى; خروج سفیانى; منادى كه از آسمان ندا مى كند; فرو رفتن زمین در بیدا; كشته شدن نَفْسِ زكیه.».(3)
2- از امام باقر(علیه السلام) نقل شده است: «... در آخرالزمان، نشانه هایى هست. از آن جمله است: دابّه الأرض; دجال; نزول حضرت عیسى; طلوع خورشید از مغرب.»(4)
3- در حدیثى طولانى، صعصعه بن صوحان از امیرالمؤمنین على (علیه السلام) در مورد خروج دجّال كه از علائم ظهور امام مهدى(عج) است، مى پرسد. آن حضرت مى فرماید: «... علامت خروج دجال، این است كه نماز را سبك شمارند و امانت را ضایع كنند و دروغ را حلال بدانند و ربا بخورند و رشوه بگیرند و ساختمان ها را بلند سازند و دین را به دنیا بفروشند و سفیهان را به كار گیرند و با زنان مشورت كنند و قطع رحم كنند و از هواهاى نفسانى تبعیت كنند و خون ریزى را سبك شمارند و حلم، ضعف شمرده شود و ظلم فخر باشد و حاكمان، فاجر و وزیران، ظالم باشند و عارفان ضعیف و قاریان، فاسق باشند و شهادت دروغ آشكار شود و فسق و فجور و بهتان و گناه و طغیان علنى شود و قرآن ها، تزیین شود و مساجد آراسته گردد و مناره مرتفع شود .... زنان با شوهران خود به خاطر حرص دنیوى، در تجارت شریك شوند و...»(5)
بنابراین، علامت ها و نشانه هاى فراوانى براى ظهور امام زمان(علیه السلام) وجود دارد كه مردم با دیدن آنها به ظهور امام زمان(عج) پى خواهند برد، لكن باید توجّه داشت كه برخى از این علائم، نشانه ى نزدیكى ظهور است و برخى دیگر، نشانه ى وقوع ظهور. به عنوان مثال علامت هایى كه حضرت على(علیه السلام) در این حدیث بیان داشتند، نشانه هاى نزدیك شدن ظهور است، امّا خروج سفیانى، متّصل به ظهور امام زمان(عج) است و او با آن حضرت جنگ خواهد كرد. امام صادق(علیه السلام) مى فرماید: «... زمانى كه سفیانى مالك مناطق پنج گانه ى شام: (دمشق، حمص، فلسطین، اردن، قنسرین) شد، در آن زمان، متوقع فرج باشید... .»(6)


-------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1]. بحارالأنوار، ج 52، ص 310 و 311.
[2]. زمینه سازان انقلاب جهانى مهدى(علیه السلام)، ص 22 تا 27; ارشاد، شیخ مفید، ص 356 ـ 358، چاپ بیروت.
[3]. بحارالأنوار، ج 52، ص 203.
[4]. همان، ج 52، ص 181.
[5]. بحارالأنوار، ج 52، ص 193.
[6]. بحارالأنوار، ج 52، ص206.

+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۰ و ساعت 9:24 |
میدان – مسافر دوزخ – در ایستگاه
شیطان و وسوسه و شوق یک گناه

آقا سلام – جهنم که می روی
آری - برای شما – فقط از بزرگراه

در باز – بسته – و شیطان در آینه
خانم – چه خوشگلی – انگار قرص ماه

انگار ساکتی – حرف بدی زدم
لبخند – ساده – همین بود اشتباه

اصلا به جان شما نه – به مرگ من
من قصد خیر دارم و – هی می کشید آه

وقتی که دیدمت به خدا قلبم ایستاد
من عاشقت شده با اولین نگاه

آیا تو مایلی که شریک دلم شوی
من قول می دهم- که بمانیم در رفاه

دختر میان کشتی رویا نشسته بود
غافل که می برد او را به پرتگاه

درویش مسلکم- بیا بهر گفتگو
تا منزلی که هست - مشابه به خانقاه

دختر : قبول – و می رفت بی خیال
با پای خود – سوی گودال قتلگاه

در باز – بسته – و فهمید بی کس است
تنها و زخمی و عریان و بی پناه

سودی نداشت دگر اشک و التماس
او چید گیس شرف را به قاه قاه

حالا رها شده با جسم نیمه جان
در آرزوی مرگ – در اندرون چاه

+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۰ و ساعت 8:17 |

خیلی ها می گویند: ما اگر آداب اجتماعی را رعایت بکنیم، در جامعه عزیزیم، محترمیم. اینها فوائد بالعَرَض این کار است، نه فائده بالذّات. یک وقت یک کسی درختی می کارد، از میوه درخت بهره ای می برد؛ آنوقت نسیم این درخت، سایه این درخت رهگذر کنار کوی را هم متنعم می‌کند؛ آنها فوائد بِالعَرض این درخت است. تعلیم و تربیت باید از راه تفسیر انسان به انسان باشد. تا هم حقیقی باشد، نه اعتباری؛ و هم درونی باشد، نه بیرونی. این دو فصل که تفسیر انسان به انسان چیست، و فرق تفسیر درونی و بیرونی چیست، فرق تفسیر آفاقی و انفسی چیست؛ در فرمایشات ائمه، مخصوصاً امام عسکری (ع) هست.
وجود مبارک امام عسکری (ع) طبق یک بیان نورانی فرمود: مَا اَقبَحَ بِالمُؤمِنْ اَنْ تَکُونَ لَهُ رَغبَهٌ تُذِلُّه (1). فرمود: ما یک گرایش هائی داریم، یک علاقه هائی داریم، یک اشتهاء و میلی هم داریم. این میل های ما گاهی صادق است، گاهی کاذب. همانطوری که عطش گاهی صادق است، گاهی کاذب؛ و تشخیص عطش صادق و کاذب به عهده پزشک معالج است. گاهی صبح؛ گاهی صادق است، گاهی کاذب. تشخیص صبح صادق و کاذب به عهدة منجّم اختر شناس است؛ رغبت و میل هم گاهی صادق است، گاهی کاذب. تشخیص اش به عهده انسان شناس واقعی است. انسان شناس واقعی همان انسان ‏آفرین واقعی است که خدای سبحان باشد. انبیاء و معصومین (ع) سخنان همان انسان آفرین را می گویند.
ما گاهی به یک غذائی اشتهاء داریم، و ذائقه ما لذّت می برد؛ لکن این لذّت، لذّت کاذب است. چرا؟ برای اینکه این غذا را که مصرف کردیم، به دستگاه گوارش دادیم، می بینیم آسیب می بینیم، درد شروع می شود. معلوم می شود این لذّت، لذّت کاذب بود! ما به بعضی از امور رغبت داریم، میل داریم؛ نمی دانیم این میل، میل صادق است یا کاذب! این را طبیب ظاهری متوجه نمی شود‌؛ این را فطرت شناس می داند، نه معده شناس و روده شناس و طبیعت شناس! فطرت شناس، انسان کامل است. وجود مبارک امام عسکری (ع) فرمود: مَا اَقبَحَ بِالمُؤمِنْ اَنْ تَکُونَ لَهُ رَغبَهٌ تُذِلُّه. چقدر ناشایست است انسان به چیزی علاقه داشته باشد که باعث ذلّت اوست. فرمود: مبادا شما به چیزی رغبت داشته باشید که این با عزّت شما سازگار نیست!
این تفسیر انسان به انسان است. وجود مبارک امام عسکری فرمود: آن رغبتی که باعث ذلّت انسان است، به دنبال آن رغبت نروید. مؤمن به سراغ آن گرایش و میل و آن خواستنی که ذلّت او را به همراه دارد، نمی رود.ذلّت مؤمن به چیست؟ ذلّت مؤمن به این است که پیش کسی مثل خودش سر خم بکند، پیش غیر خدا سر خم بکند، به غیر خدا محتاج باشد، نیازی به غیر خدا داشته باشد؛‌ این «ذلّت» است. فرمود: شما عزیزید. این عزّت گرانبهاست، این را با هر گرایشی از دست ندهید. بر فرض به آن مقام رسیدید؛ گرفتم صید تو شد آهوی مُشک، به تعبیر خواجه نصیر. ولی مکافات سگ و سگبان نیرزد!

اختصاص « عزّت » به خدای سبحان، پیامبر (ص) و مؤمنان
حالا راه ذلت زدائی چیست؟ عزت کجاست؟ ما می خواهیم عزیز باشیم. «عزیز» نه یعنی تفاخر کننده! و گرنه آن عزّت کاذب است، می شود تکاثر. عزیز از سنخ کوثر است، نه تکاثر. کسی فخر فروشی نمی کند، ولی در چشم دیگران خیلی گرانبهاست؛ همه با احترام او را نگاه می کنند. او احترام نمی خواهد! بشر به کسی احترام می کند که او احترام نخواهد. پیش یک عدّه ای این عزیز است، گرامی است. این راهش چیست؟ قرآن کریم فرمود: تنها محور عزّت، ذات أقدس إله است؛ اَلعِزَّهُ لِلّهِ جَمیعاً. بعد هم فرمود: اَ یَبتَغُونَ عِندَهُمُ العِزَّهَ فَإنَّ العِزَّهَ لِلّهِ جَمیعاً (2)؛ بعد فرمود: اگر کسی بخواهد عزیز بشود، باید بداند غیر از خدا اوّل انبیاء و ائمه عزیزند، بعد مؤمنان. اَلعِزَّهُ لِلّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلمُؤمِنینْ (3). حالا مؤمن اگر بخواهد عزیز بشود، باید پیش عزیز برود، باید این راه را طی کند. تا به لقای الهی نرسد، تا مقرّب عِندَ الله نشود؛ عزیز نمی شود. این راهش چیست؟

اهمیّت ویژة دریافت قدرت، علم و معرفت از نزد خدای سبحان
بیان نورانی امام حسن عسکری (ع) این است که: إنَّ الوُصُولَ إلَی اللهْ سَفَرٌ لا یُدرَکُ إلا بِامتِطاءِ اللِّیلْ (4). فرمود: شما می خواهید علم پیدا کنید، پیش خداست؛ قدرت پیدا کنید، پیش خداست. همه کمالات اگر «لَدنی» باشد، می ماند. «لَدُن» یعنی نزد؛ علم لَدنّی، علمی در قبال فقه و اصول و فلسفه و کلام نیست که موضوع خاص داشته باشد، محمول خاص داشته باشد، مبادی خاص داشته باشد... اگر همین علوم را انسان از لَدُن، یعنی از نزد خدای سبحان فرا بگیرد؛ می شود علم لَدنی. یک وقت است یک کسی سالیان متمادی درس می خواند، می شود فقیه‌ این یک فقه عادی دارد. یک وقت است نظیر انبیای الهی، اولیای الهی که از لَدُن و از نزد ذات أقدس إله این علوم را فرا می گیرند؛‌ می شود علم لَدنّی. یک وقت است انسان از این شیرها آب می گیرد؛ اینقدر دست بهش خورده، اینقدر چشم بهش رسیده، اینقدر لوله ها را پشت سر گذاشته تا به ما رسیده! یک وقتی آدم می رود کنار یک چشمه، از خود چشمه بلا واسطه آب می گیرد؛ دیگر دست نخورده است. علم اگر از سرچشمه باشد، می شود لَدنّی.

راه وصول معارف از نزد خدا در بیان امام عسکری (ع)
اگر هرکسی بخواهد عزّت لَدنی، آبروی لَدنی، قدرت لَدنی، علم لَدنی به اندازه خودش پیدا کند، باید برود نزدیک چشمه. این راهش چیست؟ این را وجود مبارک امام عسکری (ع) فرمود: این راه، طولانی است؛ این سفر، سفری طولانی است. إنَّ الوُصُولَ إلَی اللهْ سَفَرٌ که این بدون مرکب نمی شود؛ مرکبش هم «نماز شب» است. إنَّ الوُصُولَ إلَی اللهْ سَفَرٌ لا یُدرَکُ إلا بِامتِطاءِ اللِّیلْ.

« نماز شب »، عامل شناسائی گناه و پرهیز آسان از آن
فرمود: نماز شب یک مرکب خوبی است. خُب سوار این مرکب بشوید، بروید. اگر بخواهید عزیز بشوید، و گرامی بشوید، باید از خیلی از چیزها صرف نظر کنید. یک وقت آدم بینی اش بسته باشد؛ وقتی یک سلسله غذاهای به حسب ظاهر شیرین را، شیرینی را، ‌میوه های شیرین را می بیند؛ طمع می کند. امّا وقتی شامّه اش باز باشد،‌ بوی بد اینها را می شنود؛‌ اصلاً رغبت ندارد، آنوقت خودش را به زحمت نمی اندازد! دعوا روی میوه های پوسیده نمی کند؛ برای اینکه شامّه اش باز است،‌ می داند عاقبت باز ماند این مردار!! برای کسی میوه نشد. این باز بودن شامّه، باز بودن بینی،‌ باز بودن باصره، باز بودن سامعه همین است. در قرآن کریم فرمود: یک عدّه ای چشم شان بسته است، اَعیُنُهُمْ فِی غِطاءٍ عَنْ ذِکرِی (5).
خُب اگر کسی یک بوی غذای خوبی به مشامش برسد، امّا چشمش بسته باشد؛ نداند که این آلوده است، نبیند آلوده است؛ خُب هوس می کند! این نماز شب آدم را سمیع می کند، آدم را بصیر می کند، شامّة باز به آدم می دهد. حالا آن مراحل عالیه اش مخصوص انبیاء و اولیاء است، امّا مراحل ابتدائی که مشکل ما حل بشود که به ما می رسد که! وجود مبارک یعقوب (سلام الله علیه) به فاصلة 80 فرسخ، با جملة اسمیّه، با تأکید « إنَّ » فرمود: من بوی یوسف و پیرهن می شنوم. إنّی لَأجِدُ رِیحِ یُوسُفَ لُولا اَنْ تُفَنِّدُونْ (6). ما حالا فاصلة 80 فرسخ لازم نیست، همین 8 سانتی که بالأخره بفهمیم این آقا که این زیر میزی را به ما داده، این بد بوست؛ این را که می توانیم بفهمیم که! این رانت خواری، این رشوه خواری، این است. خُب این را امام عسکری فرمود: جلویش را بگیرید دیگر! خیلی آسان است.
اینکه ما به دام می افتیم، برای اینکه این شامه بسته است، نمی دانیم این بد بوست. خُب وقتی شامه باز باشد، به آسانی می گذریم؛ خیلی آسان است. فرمود: اَمّا مَنْ اَعطَی وَ اتَّقَی. وَ صَدَّقَ بِالحُسنَی. فَسَنُیَسِّرُهُ لِلیُسرَی(7). خیلی به آسانی از این مردار می گذرد. و آبروی خودش را حفظ می کند، آبروی خانواده اش را حفظ می کند؛ عمری، 70 ـ 80 سال آبرومندانه او و خانواده های او، فرزندان او، ندیده های او و نَبیره های او هم محترمانه زندگی می کنند. وجود مبارک امام عسکری فرمود: بدون « نماز شب » این سفر سخت است. إنَّ الوُصُولِ إلَی اللهْ سَفَرٌ لا یُدرَکُ إلا بِامتِطاءِ اللِّیلْ. مَطیه،‌ مرکب؛ راهوار، خوب. انسان سحر بر می خیزد، با خدایش گفتگو می کند، خودش را به او می سپرد، از لغزش ها به برکت او مصون می ماند؛ نه بیراهه می رود، نه راه کسی را می بندد.

لذائذ مؤمنان در زندگی دنیوی؛ و فاصلة آن با لذائذ حیوانی
کسانی که این راه را طی می کنند، به قدری از زندگی لذّت می برند که هیچ کسی به اندازة آنها لذّت نمی برد. شما می بینید بهترین و پاک ترین و گوارا ترین غذاهای روی زمین مال حیوانات است! آن ماهی هائی که در آب های زلال سیبری تربیت می شود که اینجاها پیدا نمی شود،‌ آن را گرگ و گراز دارد می خورد! این آهوهائی که در اثر دوندگی و خوردن علف های خوب و تنفّس در هوای آزاد، گوشت های لذیذ دارند؛ نصیب گرگ و گراز می شود! این گوشت های عادی نصیب ماها می شود. بهترین غذاها را آنها دارند می خورند. اگر انسان با خوردن و از کام بخواهد به جائی برسد، آنها به جائی می رسند. مگر آن ماهی های هوای خنک که زلال، آب زلال؛ اینجاها پیدا می شود! یا آن آهوها اینجا پیدا می شود ؟! آن تیهوها اینجا پیدا می شود ؟! این خوراک آنهاست.
خُب ما برای چی بخواهیم جهنّم برویم ؟ الآن وقت ساختن است عزیزان! فرمود: سوار شو تا آنها که پیاده رو اند به شما نرسند؛ لا یُدرَکُ إلا بِامتِطاءِ اللِّیلْ. وقتی آدم مَطیه داشت، مرکب داشت، سواره رفت؛ کسی به دنبال او نمی تواند بیاید! دستش از این راشی ها و رانت ده ها؛ آنها دست شان بهش نمی رسد! الآن وقت ساختن است. بنابراین، همة اینها ملاحظه بفرمائید تفسیر انسان به انسان است؛ نه به امور بیرونی، که به امور درونی؛ نه به امور اعتباری، که به امور حقیقی. این کارها مال اهل بیت عموماً، و وجود مبارک امام حسن عسکری (علیه و علی سائر اهلِ البیتْ آلاف التحیّه و الثناء) خصوصاً است.

+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ و ساعت 17:9 |


زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد
اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد .
او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی .
گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟!
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟
کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!!
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه  غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟!!

+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ و ساعت 17:3 |


نامه عمر بن الخطاب به معاویهدر مورد حمله به خانه حضرت فاطمه(س) و باقی قضایا


مرحوم علامه مجلسی در كتاب شریف بحار الأنوار می‌نویسد كه عبد الله بن عمر بن الخطاب ،‌ بعد از شهادت سید الشهداء علیه السلام به دیدار یزید رفت و به او اعتراض كرد و گفت: بساطت را جمع كن تا مردم كسی را كه لیاقت خلافت را داشته باشد، انتخاب كنند.
یزید جلو آمد و او را آرام كرد، بعد به او گفت : ای أبا محمد ! آیا فكر می‌كنی كه پدرت (عمر) هدایت شده و یاور رسول خدا بود ؟...
سپس یزید دست عبد الله را گرفت و او را به یكی از اتاق‌هایش برد و نامه‌ای را از صندوقی بیرون آورد و آن را به عبد الله نشان داد كه عمر بن الخطاب به معاویة بن أبی سفیان نوشته بود.

در این نامه عمر بن الخطاب حقیقت‌های بسیاری را روشن و به جنایات بسیاری اعتراف می كند كه ما اصل نامه را در اختیار دوستان قرار می‌دهیم :

بسم الله الرحمن الرحيم
همانا آن كسى كه ما را با شمشیر وادار كرد كه به او اعتراف نماییم، اقرار كردیم ولى به خاطر ناخشنودى از آن دعوت، سینه‏ها از خشم و غضب، خروشان و جانها آشفته و مشوّش و فكرها و دیدگان دچار شكّ و تردید بود، بدان جهت از او اطاعت كردیم كه شمشیر زور قوم و قبیله یمنى خود را از بالاى سرمان بردارد و آن كسانى از قریش كه دست از دین اجدادى خود برداشته بودند مزاحم ما نشوند. به بت «هبل» و به دیگر بتان و «لات» و «عزّى» سوگند كه من از آن روز كه آنها را پرستیدم، دست از آنها برنداشتم، پروردگار كعبه را نپرستیده و گفتارى از محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) را تصدیق ننموده ام و جز از راه نیرنگ و فریب ادّعاى مسلمانى ننموده‏ام و جز از راه نیرنگ و فریب ادعاى مسلمانى ننموده‏ام و خواسته‏ام او را بفریبم. چون جادوى بزرگى برایمان آورد و در سحر و جادوگرى بر سحر بنى اسرائیل با موسى و هارون و داود و سلیمان و پسر مادرش عیسى افزود و سحر و جادوى همه آنان را او یك تنه آورد و بر آنان این نكته را افزود كه اگر او را باور داشته باشند، باید بر این مطلب كه او سالار ساحران است اقرار داشته باشند.
اى پسر ابوسفیان! تو آیین پدرت را بگیر و از ملّت خود پیروى كن و به آنچه كه پیشینیان تو گفته‏اند و این خانه را - كه مى‏گویند پروردگارشان به آنان دستور داده به سوى آن آمده پیرامونش بچرخند و طواف كنند و قبله خود قرار دهند - انكار كرده‏اند وفادار باش! و به نماز و حجّشان كه در ركن دین خود قرار داده مى‏پندارند كه از آن خداست اعتنایى نداشته باش! از جمله كسانى كه محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) را یارى كرده، همین شخص ایرانى الكن، روزبه است و مى‏گویند به او (محمد (صلی الله علیه وآله وسلم)) وحى شده است: (إنَّ أوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِى بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَهُدىً لِلْعَالَمِینَ) و مى‏گویند خداوند(. آل عمران / 96. )
گفته است، (قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِى‏السَّمَاءِ فَلَنُوَلِّیَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ المَسْجِدِ الحَرَامِ وَحَیْثُ مَا كُنتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ) آنان نماز خود را براى سنگها قرار داده‏اند، اگر نبود سِحر او(. بقره / 144. )
چه چیز باعث مى‏شد كه ما از پرستش بتان دست برداریم با این‏كه آنها هم از سنگ و چوب و مس و نقره و طلاست، نه به لات و عزّى قسم كه دلیلى براى دست برداشتن از اعتقادات دیرین خود نداریم هر چند كه سِحر كنند و ما را به اشتباه بیندازند. تو با چشم بینا بنگر و با گوش شنوا بشنو! با قلب و عقلت وضع آنها را بیندیش و از لات و عزّى سپاسگزار باش! و از این‏كه آقاى خردمندى همچون عتیق بن عبدالعزّى بر امّت محمّد حكمفرما شده، و بر اموال و خون و آیین و جان و حلال و حرام ایشان و مالیاتى كه به خاطر خدایشان جمع‏آورى مى‏كنند تا به اعوان و انصار خود دهند حاكم است خشنود باش! وى به سختى و درستى زندگى كرد، در ظاهر خضوع و خشوع مى‏كرد و در پنهان سرسختى و نافرمانى داشت و غیر از همراهى با مردم چاره‏اى نمى‏دید.
من بر ستاره درخشان و نشان پرفروغ و پرچم پیروز و توانمند بنى هاشم كه «حیدر» نامیده مى‏شد و داماد محمّد شده و با همان دخترى كه بانوى زنان جهانیان قرار داده و «فاطمه»اش نامیده‏اند ازدواج كرده بود، حمله بردم تا آنجا كه بر در خانه على و فاطمه و فرزندانشان حسن و حسین و دخترانشان زینب وام كلثوم و كنیزى به نام فضّه به همراه خالدبن ولید و قنفذ غلام ابوبكر و دیگر یاران ویژه خود رفتم. به سختى حلقه در را گرفته و كوبیدم. كنیز آن خانه پرسید: كیست؟ به او گفتم: به على بگو، كارهاى بیهوده را رها كن و خود را به طمع خلافت نینداز! اختیار امور به دست تو نیست. كار دست كسى است كه مسلمانان او را برگزیده و بر او اجماع كرده‏اند. به خداى لات و عزّى سوگند كه اگر كار به ابوبكر واگذار مى‏شد هیچگاه به آنچه كه مى‏خواست نمى‏رسید و به جانشینى ابن ابى كبشه (حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم)) دست نمى‏یافت. لكن من چهره خود را برایش گشوده دیدگانم را باز كردم. ابتدا به قبیله نزار و قحطان گفتم: خلافت جز در قریش نمى‏تواند باشد، تا وقتى كه از خداوند اطاعت مى‏كنند از آنان اطاعت كنید! و این سخن را بدان جهت گفتم كه دیدم پسر ابوطالب خواهان خلافت شده و به خونهایى كه در جنگ‏ها و غزوات محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) از كفار و مشركان ریخته استناد مى‏كند و قرضهاى او را كه هشتاد هزار درهم بود ادا كرده و به وعده‏هاى او جامه عمل پوشیده و قرآن را جمع‏آورى نموده و بر ظاهر و باطنش حكم مى‏كند، و همچنین به سبب گفتار مهاجرین و انصار كه وقتى به آنان گفتم: امامت در قریش خواهد بود گفتند: همین انسان اصلع و بطین امیرالمؤمنین على بن ابیطالب است كه رسول خدا(. اصلع: كسى است كه موهاى جلو سرش كم شده و بطین: به كسى مى‏گویند كه شكم او چاق است. )
براى او از تمامى امّت بیعت گرفت و ما در چهار موضع با او به عنوان امیرالمؤمنین سلام كردیم. اى گروه قریش! اگر شما فراموش كرده‏اید ما از یاد نبرده‏ایم، بیعت و امامت و خلافت و وصیّت حقّى معین و امرى صحیح بوده، بیهوده و ادعایى نیست...
ما آنان را تكذیب كرده و من چهل نفر را وادار كردم كه شهادت دهند كه محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) گفته: امامت با انتخاب و اختیار مردم است. در این هنگام انصار گفتند: ما از قریش سزاوارتریم، زیرا ما به آنان پناه دادیم و یاریشان كردیم، و مردم به سوى ما هجرت كردند. اگر قرار است كسى كه این مقام مربوط به اوست كنار گذاشته شود ما از دیگران سزاوارتریم. گروه دیگرى پیشنهاد كردند: امیرى از ما و امیرى از شما باشد.
به آنان گفتیم: چهل نفر گواهى دادند كه امامان از قریش مى‏باشند. عده‏اى پذیرفتند و جمعى نپذیرفتند و با یكدیگر به نزاع پرداختند. من - در حالى كه همه مى‏شنیدند - گفتم: فقط به كسى میرسد كه از همه بزرگسال‏تر و نرم و ملایم‏تر باشد. گفتند: چه كسى را مى‏گویى؟ گفتم: ابوبكر را كه رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) او را در نماز بر دیگران مقدّم داشت و در روز بدر در زیر سایبانى با او به مشورت نشست و رأى او را پسندید، یار غار او بود و دخترش عایشه را به همسرى رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) درآورد و او را امّ المؤمنین نامید. بنى هاشم با عصبانیّت و خشم جلو آمدند. زبیر از آنان پشتیبانى كرده در حالى كه شمشیرش را از نیام درآورده بود گفت: جز با على‏ (علیه السلام) نباید بیعت شود وگرنه شمشیر من گردنى را راست نخواهد گذاشت. گفتم: اى زبیر! انتساب به بنى هاشم تو را به فریاد درآورده است، مادرت صفیّه دختر عبدالمطلب است. گفت: این یك شرافت والا و یك امتیاز ویژه است، اى پسر خصم و اى پسر صهّاك، ساكت باش! اى بى‏مادر! و سخنى گفت؛ چهل نفر از حاضران در سقیفه بنى‏ساعده از جا جسته و بر او حمله ور شدند. به خدا سوگند نتوانستیم شمشیرش را از دستش بگیریم مگر وقتى كه او را بر زمین افكندیم با این‏كه هیچ كس به یارى و كمك او نیامده بود. من به سرعت خود را به ابوبكر رسانده با او دست داده بیعت كردم و به دنبال من عثمان بن عفان و دیگر حاضران در سقیفه غیر از زبیر چنین كردند. به او گفتیم: بیعت كن وگرنه تو را خواهیم كشت! بعد مردم را از او دور ساخته گفتم: مهلتش دهید! او از روى خودخواهى و نخوت نسبت به بنى هاشم به خشم درآمده است. دست ابوبكر را در حالى كه از ترس مى‏لرزید گرفته سرپا نگه داشتم و او را كه عقلش مخلوط گشته و نمى‏دانست چه مى‏كند، بر روى منبر محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) نشانیدم. به من گفت: اى ابوحفص! من از قیام و خروش على(علیه السلام) مى‏ترسم. به او گفتم: على(علیه السلام) كارى به تو ندارد و سرگرم كار دیگرى است. ابوعبیدة جراح در این كار به من كمك كرده دست او را بر روى منبر مى‏كشید و من از پشت سرش او را مانند بز نرى كه بخواهند بر بز ماده‏اى بجهانند بر روى منبر گذاشتم.
گیج و سرگردان بر روى منبر ایستاد. به او گفتم: سخنرانى كن و خطابه بخوان! زبانش بند آمده به وحشت افتاده و از سخن باز ایستاده بود. من دست خود را از شدّت عصبانیت به دندان مى‏گرفتم، و به او مى‏گفتم: تو را چه شده؟ چرا گیجى؟ و او هیچ كارى نمى‏كرد و سخنى نمى‏گفت. مى‏خواستم او را از منبر به زیر آورم و خود جاى او را بگیرم. ترسیدم مردم از سخنانى كه خودم درباره او گفته بودم تكذیبم كنند. عده‏اى پرسیدند: پس آن فضائلى كه درباره او گفتى و برشمردى كجاست؟ تو از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) درباره او چه شنیده بودى؟ گفتم: من از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) درباره او فضائلى شنیده بودم كه دوست مى‏داشتم و آرزو مى‏كردم اى كاش مویى بر بدن او مى‏بودم، و من داستانى از او دارم. به او گفتم: سخنى بگو وگرنه از منبر پایین آى!... خدا مى‏داند كه اگر از منبر پایین آمده بود من بالا مى‏رفتم و سخن مى‏گفتم كه به گفتار او منجر نشود. وى با صدایى ضعیف و نارسا و ناتوان گفت: من ولى و سرپرست شما شده‏ام اما بهترین نفرات شما نیستم با این‏كه على(علیه السلام) در بین شماست. بدانید كه مرا شیطانى است كه بر من مسلط شده و مرا وسوسه مى‏كند و خیر مرا در نظر ندارد پس هرگاه لغزیدم، شما مرا بر پاى داشته راست كنید. كه من در پوست و موى شما وارد نشوم. براى خودش استغفار مى‏كنم.
از منبر پایین آمد و در حالیكه مردم به او خیره شده بودند دستش را گرفته فشار داده او را نشانیدم. مردم براى بیعت با او جلو آمدند، من در كنارش نشستم تا هم او را و هم كسانى را كه بخواهند از بیعتش سرباز زنند بترسانم. او گفت: على چه كرد؟ گفتم: وى خلافت را از گردن خود برداشت و به خاطر این‏كه مسلمانان كمتر اختلاف داشته باشند به اختیار آنان گذاشت و خود خانه نشین شده است. مردم با اكراه بیعت كردند.
وقتى بیعت او فراگیر شد، فهمیدم كه على(علیه السلام)، فاطمه‏(سلام الله علیها) و حسنین(علیهما السلام) را به در خانه مهاجران وانصار مى‏برد و بیعت ما را با خود در چهار موضع یادآور شده آنان را تحریك مى‏كند. مردم شبانه به او نوید یارى مى‏دهند ولى صبحگاهان كسى به كمك او نمى‏رود. بر در خانه‏اش حاضر شده از او خواستم كه از خانه بیرون آید. به كنیزش فضّه گفتم: به على(علیه السلام) بگو براى بیعت با ابوبكر بیرون آید چون مسلمانان با او بیعت كرده‏اند! پاسخ داد: على(علیه السلام) مشغول است. گفتم: بهانه نیاور و به او بگو خارج شود وگرنه وارد شده به زور بیرونش مى‏بریم!
فاطمه‏(سلام الله علیها) از اتاق بیرون آمده پشت در ایستاد و گفت: اى گمراهان دروغگوى! چه مى‏گویید؟ و چه مى‏خواهید؟ گفتم: اى فاطمه! گفت: عمر چه مى‏خواهى! گفتم: چرا پسرعمویت تو را براى پاسخگویى فرستاده و خود در پس پرده نشسته است؟ گفت: اى بدبخت! طغیان و سركشى تو، مرإ؛ح‏ح از خانه به در آورده است، و حجّت خدا را بر تو و بر همه گمراه كنندگان تمام كرده است. گفتم: این یاوه‏ها و حرفهاى زنانه را كنار گذاشته به على(علیه السلام) بگو: بیرون آى! دوستى و احترامى در بین نیست. گفت: اى عمر! آیا مرا از حزب شیطان مى‏ترسانى با این‏كه حزب شیطان كوچك است؟ گفتم: اگر بیرون نیاید هیزم فراوانى آورده بر روى ساكنان این خانه آتش مى‏افروزم و تمام كسانى را كه در این خانه باشند خواهم سوزاند مگر این‏كه على(علیه السلام) را براى بیعت بیرون كشانده، همراه ببریم و تازیانه قنفذ را گرفته بر او زدم و به خالدبن ولید گفتم: بروید و هیزم بیاورید و گفتم: آن را برمى افروزم [فاطمه‏] گفت: اى دشمن خدا و دشمن رسول او و دشمن امیرالمؤمنین!
فاطمه‏(سلام الله علیها) دستهایش را جلو در خانه گرفته نمى‏گذاشت در باز شود. او را به یك سوى افكندم؛ سر راه من را گرفت، با تازیانه بر دستهایش زدم، از شدت درد ناله و فریادش بلند شد. تصمیم گرفتم قدرى نرم شوم و از در خانه برگردم. در این هنگام به یاد دشمنى على(علیه السلام) و حرص و ولع او در ریختن خون بزرگان عرب و نیرنگ محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) و سحرش افتادم، لگدى بر در زدم وى كه محكم بر در چسبیده بود تا باز نشود، فریادى زد كه پنداشتم مدینه زیرورو شد و صدا زد:
اى پدر! اى رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)! با حبیبه تو و دخترت بدین گونه رفتار مى‏شود. آه‏اى فضّه مرا بگیر! به خدا سوگند فرزندى كه در شكم داشتم كشته شد. صداى آه و ناله او را به خاطر درد زایمان در حالى كه به دیوار تكیه داده بود شنیدم. در را باز كرده وارد خانه شدم. با چهره‏اى با من روبه‏رو شد كه دیدگانم را فرو بست. از روى مقعنه به گونه‏اى بر دو روى صورتش نواختم كه گوشواره از گوشش به در آمد و زمین افتاد.

على(علیه السلام) از خانه بیرون آمد. همین كه چشمم به او افتاد با شتاب از خانه بیرون رفته به خالد و قنفذ و همراهانش گفتم: از گرفتارى عجیبى رها شدم (و در روایت دیگرى آمده: جنایت بزرگى مرتكب شدم كه بر خود ایمن نیستم، این على(علیه السلام) است كه از خانه بیرون آمده من و همه شما توان مقاومت در برابر او را نداریم). على(علیه السلام) خارج شد در حالى كه فاطمه‏(سلام الله علیها) دست بر جلو سر گرفته مى‏خواست چادر از سر بردارد و به پیشگاه خداوند از آنچه بر سرش آمده شِكوه نموده از او كمك بگیرد. على(علیه السلام) چادر بر سر او انداخته، به او گفت: اى دختر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)! خداوند پدرت را به عنوان رحمت براى جهانیان مبعوث كرد، به خدا سوگند اگر چادر از سر بردارى و از پروردگارت بخواهى كه این مردم را نابود سازد، دعایت به اجابت خواهد رسید به طورى كه در روى زمین از اینان هیچ انسانى باقى نخواهد ماند. زیرا مقام تو و پدرت در پیشگاه خداوند بزرگتر است از نوح كه خداوند به خاطر او تمام ساكنان روى زمین و كسانى را كه در زیر آسمان به سر مى‏بردند به جز همان چند نفرى كه در كشتى بودند نابود ساخت و نیز قوم هود را به خاطر این‏كه او را تكذیب كرده بودند و قوم عاد را به وسیله تندباد سهمگین از بین برد. تو و پدرت از هود برترید، ثمود را كه دوازده هزار نفر بودند به خاطر آن ناقه و بچه‏اش عذاب كرد. تو اى بانوى زنان بر این خلق نگون بخت رحمت باش و موجب عذاب و نابودى آنان مباش!
درد زایمان سخت او را گرفته بود؛ به بیرون خانه رفت و جنینش را كه على(علیه السلام) او را محسن(علیه السلام) نامیده بود سقط كرد. جمعیت فراوانى را در آنجا گرد آوردم، اما نه بدان جهت كه از كثرت آنان در مقابل على(علیه السلام) كارى ساخته باشد، بلكه براى دلگرمى خودم او را در حالى كه كاملاً در محاصره بود به زور از خانه‏اش بیرون آورده براى أخذ بیعت به جلو راندم و به درستى مى‏دانستم كه اگر من و تمامى ساكنان روى زمین كوشش مى‏كردیم كه بر او پیروز شویم، زورمان به او نمى‏رسید اما مطالبى را در نظر داشت كه من به خوبى مى‏دانستم و هم اكنون نمى‏شود كه بگویم.
هنگامى كه به سقیفه بنى ساعده رسیدم، ابوبكر و اطرافیانش از جا حركت كرده على(علیه السلام) را مسخره كردند. على(علیه السلام) گفت: اى عمر! مى‏خواهى در آنچه كه فعلاً به تأخیر انداخته‏ام شتاب كنم و كارى كه از آن خوشت نمى‏آید انجام دهم؟ گفتم: نه یاامیرالمؤمنین!!!
به خدا سوگند كه خالد سخنان مرا شنید به شتاب نزد ابوبكر رفته سه مرتبه به او گفت: مرا چه كار با عمر؟ و مردم این سخنان را شنیدند. هنگامى كه على(علیه السلام) به سقیفه رسید ابوبكر كودكانه به او نگریست و وى را مسخره كرد.
به او گفتم: تو اى ابوالحسن بیعت كردى برگرد! ولى خود گواهم بر این‏كه بیعت ننموده و دستش را به سوى ابوبكر دراز نكرد و من ترسیدم كه در آنچه كه مى‏خواست انجام دهد و به تأخیر انداخته بود عجله كند. از این رو چندان اصرار نكردم كه باید حتماً بیعت كند. ابوبكر از ناراحتى و ترسى كه از او داشت، اصلاً نمى‏خواست كه على را در آنجا ببیند. على(علیه السلام) از سقیفه برگشت. پرسیدم كجا رفت؟ گفتند: به كنار قبر محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) رفته در آنجا نشسته است. من و ابوبكر از جا حركت كرده، دوان دوان به مسجد رفتیم. ابوبكر مى‏گفت: واى بر تو این چه كارى بود كه با فاطمه‏(سلام الله علیها) انجام دادى؟ به خدا سوگند این كار زیانى آشكار است. گفتم: بزرگترین كارى كه نسبت به تو انجام داده، همین است كه با ما بیعت نكرد و چندان مطمئن نیستم كه مسلمانان اطرافش را نگیرند. گفت: چه مى‏كنى؟ گفتم: چنین وانمود مى‏كنم كه او در كنار قبر محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) با تو بیعت كرده است. خود را به او رسانیده در حالى كه قبر را پیش روى خود قرار داده دستهایش را روى خاك قبر گذاشته بود و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و حذیفة بن یمان اطرافش را گرفته بودند، در كنارش نشستیم. به ابوبكر گفتم كه او هم به مانند على(علیه السلام) دستش را روى قبر نزدیك دست على(علیه السلام) بگذارد او دستش را گذاشت و من دست او را گرفته تا به دست على(علیه السلام) بكشم و بگویم على(علیه السلام) بیعت كرده است ولى على(علیه السلام) دستش را كشید. با ابوبكر از جا حركت كرده، پشت به آنان نموده مى‏گفتم: خداوند به على(علیه السلام) خیر عنایت كند! وقتى به كنار قبر رسول اللَّه‏ (صلی الله علیه وآله وسلم) حاضر شدى، از بیعت با تو خوددارى نكرد. ابوذر غفارى از بین مردم از جا جسته فریاد مى‏زد و مى‏گفت: به خدا سوگند اى دشمن خدا، على(علیه السلام) هیچ گاه با یك برده آزاد شده بیعت نكرد. ما به راه خود ادامه داده به هر كس كه مى‏رسیدیم مى‏گفتیم: على(علیه السلام) با ما بیعت كرده است. و ابوذر تكذیب حرف ما را مى‏كرد. به خدا سوگند كه وى نه در دوران خلافت ابوبكر و نه در زمان حكومت من با من بیعت نكرد و نه با كسى كه پس از من خواهد بود. دوازده نفر از اصحاب و یاران او نیز با ابوبكر و من بیعت نكردند.
اى معاویه! چه كسى كارهاى مرا انجام داده و چه كسى انتقام گذشتگان را غیر از من از او گرفته است؟ اما تو و پدرت ابوسفیان و برادرت عقبه، كارهایى كه در تكذیب محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) نمودید و نیرنگهایى كه با او كردید به درستى مى‏دانم و كاملاً از حركتهایى كه در مكه انجام مى‏دادید و در كوه حرا مى‏خواستید او را بكشید آگاهم، جمعیت را علیه او راه انداختید و احزاب را تشكیل دادید، پدرت بر شتر سوار شد و آنان را رهبرى كرد و گفته محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) درباره او كه: خداوند سواره و زمامدار و راننده را لعنت كند، كه پدرت سواره و برادرت زمامدار و تو راننده بودى. مادرت هند را از خاطر نبرده‏ام كه چقدر به وحشى بخشید تا این‏كه خود را از دیدگان حمزه پنهان كرد و او را كه در سرزمینش «شیر خدا» مى‏نامیدند با نیزه زد و سپس دلش را شكافت و جگرش را بیرون كشیده نزد مادرت آورد و محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) با سحرش پنداشت كه وقتى جگر حمزه به دهان هند برسد و بخواهد آن را بجود، سنگ سختى خواهد شد. او جگر را از دهان بیرون انداخت و محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) و یارانش او را هند جگرخوار نامیدند و نیز سخنان او را در اشعارش براى دشمنى با محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) و سربازانش فراموش نكرده‏ام كه چنین سرود:
نحن بناتُ طارقِ‏
نمشى على النّمارقِ‏
كالدُّر فى المخانقِ‏
والمِسكِ فى المغارقِ‏
إن یَقبَلوا نُعانِقُ‏
أو یَدبَروا نُفارِقُ‏
فراقَ غیرَ وامقِ‏

یعنى: «ما دختران طارقیم كه بر روى فرش‏هاى گرانبها راه مى‏رویم. به مانند درّ در صدف و یإ؛خ‏خ مِشكِ در مِشكدان مى‏باشیم. اگر مردان روى آورند در آغوششان مى‏گیریم و اگر پشت كنند بدون ناراحتى از آنها جدا مى‏شویم.»
زنان قبیله او در جامه‏هاى زردِ پر رنگ چهره‏ها را گشوده، دست و سرهاشان را برهنه و آشكار نموده مردم را بر جنگ و پیكار با محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) تحریك مى‏كردند. شما به دلخواه خود مسلمان نشدید، بلكه در روز فتح مكه با اكراه و زور تسلیم شدید، محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) شما را آزاد شده و زید برادر من و عقیل برادر على بن ابیطالب(علیهما السلام) و عمویشان عباس را مثل آنان قرار داد. ولى از پدرت چندان دل خوش نداشت هنگامى كه به او گفت: به خدا سوگند اى پسر ابى كبشه مدینه را پر از مردان جنگى و پیاده و سواره خواهم كرد و بین تو و این دشمنان جدایى افكنده نمى‏گذارم زیانى به تو برسانند. محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) - در حالى كه به مردم فهمانید كه باطن او را مى‏داند - به او گفت: اى ابوسفیان! خداوند مرا از شر تو نگه دارد! و او (محمّد) (صلی الله علیه وآله وسلم) به مردم گفته بود: بر این منبر كسى غیر از من و على(علیه السلام) و پیروانش از افراد خانواده‏اش نباید بالا برود. سِحرش باطل و تلاشش بى‏نتیجه ماند و ابوبكر بر منبر بالا رفت و پس از او من بالا رفتم. واى بنى امیّه! امیدوارم كه شما چوبه‏هاى طناب این خیمه را برافراشته باشید! بدین جهت، ولایت شام را به تو سپرده هرگونه تصرّف مالكانه را در آن سرزمین به تو واگذار كرده تو را به مردم شناساندم تا با گفتار او درباره شما مخالفت كرده باشم از این‏كه او در شعر و نثر گفته بود: جبرئیل از سوى پروردگارم به من وحى كرده و گفته است: (وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْآنِ) و پنداشته كه مقصود از شجره‏(. اسراء / 60. )
ملعونه شمایید، باكى ندارم. او دشمنى خود را با شما به هنگامى كه به حكومت رسید، آشكار كرد همان طور كه هاشم و پسرانش همیشه دشمنان عبد شمس بودند.
اى معاویه! من با این یادآورى‏ها و شرح و بسطى كه از جریانات به تو كردم، خیرخواه و ناصح و دلسوز تو مى‏باشم و از كم حوصلگى، بى‏ظرفیتى، نداشتن شرح صدر و كمى بردبارى‏ات ترس آن را دارم كه در آنچه كه به تو سفارش كرده اختیار شریعت و امّت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) را به دست تو دادم، شتاب كرده و بخواهى از او انتقام بگیرى و بیم آن دارم كه مرده او را نكوهش كرده و یا آنچه را آورده رد كنى و یا كوچك بشمارى و در آن صورت تو، به هلاكت خواهى رسید و آن وقت هر آنچه كه برافراشته‏ام فرود آمده و آنچه كه ساخته‏ام ویران مى‏شود.

به هنگامى كه مى‏خواهى به مسجد و منبر محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) وارد شوى كاملاً بر حذر باش و احتیاط را از دست مده و در ظاهر تمام مطالبى را كه محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) آورده تصدیق كن! با رعیّت خود درگیر مشو و اظهار دلسوزى و دفاع از آنها را بنما، حلم و بردبارى نشان داده و نسیم عطا و بخشش خود را نسبت به همگان بگستر! حدود را در بین آنان اقامه كن و به آنان چنین نشان نده كه حقّى از حقوق را واگذار مى‏كنى، واجبى را ناقص نگذار و سنّت محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم) را تغییر نده كه نتیجه‏اش آن مى‏شود كه امّت بر ما بشورند و تباه گردند، بلكه آنها را از همان محل، آرامش و امنیتشان بگیر و به دست خودشان آنان را بكش و با شمشیر خودشان نابودشان ساز! با آنان مسامحه و سهل‏انگارى داشته باش و برخورد نكن؛ نرم خو باش و غرامت مگیر! در مجلس خود برایشان جاى باز كن و به هنگام نشستن در كنارت احترامشان بگذار، آنان را به دست رئیس خودشان بُكش، خوشرو و بشاش باش، خشمت را فرو ده و از آنان بگذر! در این صورت دوستت خواهند داشت و از تو اطاعت خواهند كرد. از این‏كه على(علیه السلام) و فرزندانش حسن(علیه السلام) و حسین(علیه السلام) بر ما و تو بشورند خاطر جمع نیستم، اگر به همراهى و كمك گروهى از امت توانستى با آنان پیكار كنى، انجام ده و به كارهاى كوچك قانع مباش و تصمیم به كارهاى بزرگ بگیر! وصیّت و سفارشى را كه به تو كردم حفظ كن! آن را پنهان نموده آشكار مساز! دستوراتم را امتثال كرده گوش به فرمانم باش! و مبادا به فكر مخالفت با من باشي.

بحار الأنوار - العلامة المجلسی - ج 30 - ص 288 – 294.
+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ و ساعت 16:27 |
 
 
سوال:

اگر امام حسين (عليه السلام) روز عاشورا پيروز شد چرا آن روز را جشن نمى ‏گيريم؟ چرا گريه مى‏ كنيم؟ آيا اين همه گريه در برابر آن پيروزى بزرگ براى چيست؟
 

.: پاسخ:

بگريه زبان صادق و طبيعى شوق و اندوه و درد و عشق يك انسان است. گريه تجلى طبيعى يك احساس و حالتى جبرى و فطرى از يك رنج، يك شوق يا يك اندوه مى‏باشد يكى از دانشمندان غرب مى‏گويد:
«انسانى كه هرگز نمى‏گريد و گريستن را نمى‏داند احساس انسانى را فاقد است».
مگر نه اشك زيباترين شعر و بى‏تاب‏ترين محبت و پر گدازترين ايمان و تب دار ترين احساس و خالصترين «گفتن» و لطيف ترين «دوست داشتن» است كه همه در كوره دل به هم آميخته و ذوب شده و قطره‏اى گرم شده‏اند به نام اشك؟ مگر نه قلب، قالب اشك است و اشك در قلب شكل مى‏گيرد ولذا اشك شبيه قلب است:
اى بسا قلبهاى سوزانى
كه زبان راز آن نگويد باز
ليك آن ديدگان نورانى‏
راز دلداده مى‏كند ابراز
گريه ترجمان دل است مثلا كسى كه عزادار است و مرگ عزيزى قلبش را مى‏سوازند، بايد گريه كند. وقتى كه دلش ياد از او مى‏كند و زبانش سخن از او مى‏گويد چشمش نيز با او همدردى مى‏كند مگر چشم از زبان صادقانه‏تر سخن نمى‏گويد؟!
از من مپرس كاتش دل درچه غايت است
از آب ديده پرس كه او ترجمان ماست‏
اشك چشم نشانه رقت قلب است كسى كه از صحنه دلخراش منقلب نمى‏شود تا اشك تأثر بريزد و نيز از حقيقت و جلوه زيبائى لذت نمى‏برد تا اشك شوق جارى گرداند از قلب سليم و روح متعادل برخوردار نيست.
اميرمومنان على (عليه السلام) مى‏فرمايد:
«خداوند متعال افرادى را كه به هنگام استماع قرآن تحت تأثير قرار نمى‏گيرند و از شنيدن آيات مربوط به قيامت تعجب نمى‏كنند، و خنده مى‏نمايند، مورد سرزنش قرار مى‏دهد و مى‏فرمايد : (تضحكون و لا تبكون)
و نيز فرموده: (بكاء العيون و خشية القلوب من رحمة الله تعالى)(1)
چنانكه «جمود عين» و محروم بودن از اشك و گريه از خوف خدا نشانه قساوت قلب و شقاوت معرفى شده است.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود:
«من علامات الشقاء: جمود العين، قسوة القلب...» (2)
در مقابل، آن دسته از مومنانى كه بصيرتى روشن قلبى رؤوف و احساسى پاك و شفاف دارند در زبان قرآن كريم با جمله (يبكون و يزيدهم خشوعا) و (سجدّا و بكيّا) مورد ستايش قرار گرفته‏اند . قهرا اين نوع افراد در برابر عظمت مردان خدا اشك شوق و به خاطر مظلوميت آنان هم اشك غم و اندوه از چشم خود جارى مى‏كنند.
نام حسين (عليه السلام) با گريه همراه است‏
آن گونه كه از متون اسلامى استفاده مى‏شود نام حسين (عليه السلام) با گريه و ناله آميخته است و قبل از شهادتش پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و اميرالمؤمنان على (عليه السلام) و مادرش فاطمه زهرا (سلام الله عليها) بر او گريسته‏اند. طبق رويات فراوانى، چون حضرت حسين (عليه السلام) تولد يافت جبرئيل به رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نازل شد و خبر شهادت آن نوزاد را به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و پدر و مادرش داد و آنان از همان ايام براى حسين (عليه السلام) گريستند. طبق روايتى كه از عايشه نقل شده است حسين (عليه السلام) كودك خردسال بود كه وارد خدمت پيامبر گرديد همان موقع جبرئيل به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) ابلاغ كرد: زمانى نمى‏گذرد كه اين كودك را افرادى از امت تو در سرزمين «طف» از خاك عراق به قتل مى‏رسانند «فبكى رسول الله (صلى الله عليه و آله)» اما جبرئيل افزود: «لا تبك، فسوف ينقم الله منهم، بقائمكم اهل البيت (3) «گريه نكن در آينده خداوند به وسيله قائم اهل بيت از آنها انتقام مى‏گيرد».
«ابن عباس» مى‏گويد به هنگام رفتن به «صفين» من همراه امير مؤمنان على (عليه السلام) بودم چون در كنار شط فرات به «نينوا» وارد شد، امام (عليه السلام) با صداى بلند گريست و فرمود: اى پسر عباس اين محل را مى‏شناسى؟ گفتم: نمى‏شناسم اى اميرمؤمنان. فرمود اگر اينجا را مثل من مى‏شناختى هرگز از اينجا رد نمى‏شدى مگر اين كه مثل من گريه سر مى‏دادى ابن عباس گفت: «فبكى طويلا حتى اخضلّت لحيته و سألت الدموع على صدره وبكينا معا»: «آن حضرت گريه مفصلى كرد به طورى كه اشك از روى محاسن او جارى شد ما هم همصدا با على (عليه السلام) گريه سرداديم». بعد امام ادامه داد: واى، من با آل ابوسفيان چه كرده‏ام، سپس افزود: در اين سرزمين كه (كرب و بلا ناميده مى‏شود) هفده نفر از فرزندان من و فاطمه به شهادت مى رسند و مدفون مى‏گردند(4).
طبق روايت امام صادق (عليه السلام) روزى فاطمه زهرا (سلام الله عليها) به محضر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) وارد شد و آن حضرت را گريان ديد ازعلت گريه‏اش پرسيد؟ رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود: جبرئيل به من خبر داد كه حسين (عليه السلام) را گروهى از امت من به قتل مى‏رسانند! فاطمه (عليه السلام) نيز از شنيدن اين خبر به شدت گريست ولى وقتى ازمقام بلند فرزندش به خاطر شهادت آگاه گرديد آرامش و تسكين يافت (5)
داستان گريه و عزادارى پس از شهادت آن حضرت از سوى امامان (عليه السلام) داستانى مفصلى است كه به ذكر چند مورد اكتفا مى‏كنيم:
امام سجاد (عليه السلام) كه خود در كربلا شاهد مصائب دلخراش امام حسين عليه السلام و ياران با وفايش بود پس از واقعه عاشورا تا زمانى كه در قيد حيات بود اين واقعه سوزناك را فراموش نكرد و هميشه گريه و سوگوارى نمود او هر وقت مى‏خواست آب بنوشد تا چشمش به آب مى‏افتاد اشك از چشمانش سرازير مى‏شد وقتى علت اين كار را مى‏پرسيدند مى‏فرمود چگونه گريه نكنم درحالى كه يزيديان آب را براى وحوش و درندگان آزاد گذاشتند ولى آن را به روى پدرم بستند و او را با لب تشنه كشتند. مى‏فرمايد هر وقت كشته شدن فرزندان فاطمه (عليه السلام) رابه ياد مى‏آورم گريه گلويم را مى‏گيرد. وقتى هم افرادى وى را دلدارى مى‏دادند، مى‏فرمود: «كيف لا أبكي؟ و قد منع أبى من الماء الذى كان مطلقا للسباع والوحوش» (6)
امام سجاد (عليه السلام) درعزاى پدر مظلوم خويش به حدى گريست كه اورا يكى از بكّائون پنج گانه تاريخ لقب دادند (7) وقتى راز آن همه گريه را از آن حضرت مى‏پرسيدند، مصائب جانگداز كربلا را بازگو مى‏كرد ومى‏فرمود: مرا ملامت نكنيد، يعقوب، پس از آن كه يك فرزند خود را از دست داد آنقدر گريست تا از غصه چشمهايش سفيد شد در حالى كه يقين به مرگ فرزندش نداشت.
از فراق روى يك يوسف اگر يعقوب سوخت
هجر هفتاد و دو يوسف كرده خونين دل مرا
در حالى كه من به چشم خود ديدم كه در يك نيمروز چهارده نفر از اهل بيت مرا سر بريدند انتظار داريد داغ آنها از دلم بيرون برود؟!(8)
او نه تنها در ماتم پدر بزرگوارش اشك مى‏ريخت بلكه مومنان را نيز ترغيب به گريستن در عزاى آن مظلوم مى‏كرد: «ايما مومن دمعت عيناه لقتل الحسين حتى تسيل على خده بواه الله بها فى الجنة غرفا يسكنها احقابا»(9).
«هر مؤمنى كه بر شهادت حسين (عليه السلام) آن قدر بگريد كه اشك بر گونه‏اش جارى شود خداوند براى او غرفه‏هائى در بهشت آماده مى‏سازد كه تا ابد در آن اقامت خواهد كرد.»
امام باقر (عليه السلام) براى امام حسين (عليه السلام) اشك مى‏ريخت و به هركس هم در خانه او بود دستور مى‏داد گريه كند. و در منزل آن حضرت مجلس عزا و سوگوارى براى امام حسين (عليه السلام) تشكيل مى‏گرديد و حاضران مصيبت آن حضرت را به هم تسليت مى‏گفتند (10).
«عبد الله بن سنان» مى‏گويد: در روز عاشورا به حضور امام صادق (عليه السلام) شرفياب شدم آن حضرت را رنگ پريده و بسيار غمگين و گريان يافتم، علت آن را از امام پرسيدم، فرمود : امروز عاشوراست و در چنين روزى جد ما امام حسين (عليه السلام) شهيد شده است (11).
امام صادق (عليه السلام) به «ابو هارون مكفوف» دستور داد مرثيه بخواند آنگاه كه وى مرثيه خود را آغاز نمود متوجه شد امام (عليه السلام) سخت گريه مى‏كند و زنانى كه پشت پرده بودند همينكه صداى گريه امام صادق (عليه السلام) را شنيدند آنها نيز صداى خود را به گريه و شيون بلند كردند؛ بعد امام فرمود: «من انشد فى الحسين شعرا فبكى وابكى عشرا كتب له الجنه» (12). «هر كس در مصيبت حسين (عليه السلام) شعر بگويد و گريه كند وده نفر را بگرياند بهشت بر او نوشته مى‏شود».
امام رضا (عليه السلام) مى‏فرمايد: روش پدرم امام موسى بن جعفر (عليه السلام) اين بود كه هرگاه ماه محرم مى‏رسيد پيوسته غمگين بود تا دهه عاشورا سپرى شود روز عاشورا روز گريه و ماتم او بود و مى‏فرمود: «هو اليوم الذى قتل فيه الحسين» (13).
امام رضا (عليه السلام) فرمود محرم ماهى است كه اهل جاهليت در آن ماه جنگ و خونريزى را حرام مى‏دانستند ولى دشمنان در آن ماه خون ما را ريختند حرمت ما را شكستند زنان و فرزندان ما را به اسارت گرفتند و به خيمه‏هاى ما آتش زدند اموال ما را غارت نمودند و حرمت رسول خدا را در حق ما رعايت نكردند.
«ان يوم الحسين اقرح جفوننا و أسبل دموعنا و أذل عزيزنا بأرض كربلا .... على مثل الحسين (عليه السلام) فليبك الباكون، فان البكاء عليه يحط الذنوب العظام.»(14)
«كشته‏شدن امام حسين (عليه السلام) اشكهاى ما را ريزان و پلكهاى چشمان ما را مجروح و در كربلا عزيز ما را ذليل كرد... گريه كنندگان بايد بر حسين (عليه السلام) گريه كنند . گريه بر او گناهان بزرگ را مى‏ريزد».
امام رضا (عليه السلام) به «ريان بن شبيب» فرمود: «ان كنت باكيا لشى‏ء فابك للحسين بن على فانه ذبح كما يذبح الكبش و قتل معه من أهل بيته ثمانية عشر رجلا ما لهم فى الارض شبيهون...».
«اگر بخواهى به چيزى گريه كنى بر حسين بن على (عليه السلام) گريه كن زيرا سر آن حضرت را مثل سر گوسفند بريدند و با او هجده مرد از اهل بيتش كشته شدند كه در دنيا بى نظير بودند».
سپس به «ابن شيب» فرمود: «اگر دوست دارى در درجه‏هاى بلند بهشت با ما باشى، غمگين باش از براى غمگينى ما و شاد باش از براى شادمانى ما».(15)
حتى به موجب بعضى از روايات امام زمان (عج) نيز مدام بر سيد الشهداء اشك مى‏ريزد و مى‏گويد :
«اى جد بزرگوار! روزگار مرا به تأخير انداخت و نتوانستم به يارى تو بشتابم وبا دشمنانت پيكار كنم در عوض: «فلاندبنك صباحاً و مساءً و لأبكين لك بدل الدموع دما حسرة عليك. ..»(16) «هر صبح و شام بر مصائب تو گريه مى‏كنم، اگر اشك چشمم تمام شود، به جاى آن خون مى‏گريم».
حتى به موجب روايات فراوانى كه نقل شده است، همه كس و همه چيز خورشيد و آسمان و زمين و فرشتگان روز عاشورا بر آن حضرت گريه مى‏كنند .(17)
شاعر پر شور «فؤاد كرمانى» با استفاده از اين روايات چنين سروده است:
تا ندا كرد ولاى تو، در اقليم الست‏
بهر لبيك فدايت، دو جهان پر زداست‏
كشته شد عالم دهرى، چو تو در عالم دهر
دهر تا روز قيامت شب اندوه و عزاست‏
در غمت اعين واشياء همه از منطق كون‏
هر يكى مويه كنان بر دگرى نوحه گر است‏
رفت بر عرشه نى تا سرت اى عرش خدا
كرسى و لوح وقلم بهر عزاى تو بپاست‏
منكسف گشت، چو خورشيد حقيقت به جمال‏
گر بگريند زغم ديده ذرات رواست.(18)
موضوع قابل توجه اين است كه «عبد الله بن فضيل هاشمى» از امام صادق (عليه السلام) سوال مى‏كند: چرا روز عاشورا اين چنين روز مصيبت وغم واندوه وعزادارى گرديد؟ اما روز وفات پيامبر اكرم واميرمؤمنان و فاطمه زهرا و امام مجتبى (عليه السلام) كه با زهر مسموم شد اين چنين نشد؟ امام صادق (عليه السلام) فرمود: «ان يوم الحسين أعظم مصيبة من جميع ساير الايام... فكان ذهابه كذهاب جميعهم ...»(19)
روز حسين ـ عاشورا ـ از لحاظ مصيبت از تمام روزها عظيم‏تر است... زيرا حسين (عليه السلام) تنها باقى مانده اصحاب پنج گانه كساء است كه رفتن او، مثل رفتن همه آنهاست».
روز عاشورا مصائبى بر خاندان رسالت وارد شد كه در خاطره هيچ آفريده‏اى خطور نكند و قلم را تاب نوشتن نباشد، چه جالب گفته است:
فاجعة ان اردت اكتبها
مجملة ذكرة لمدكر
«مصيبتى بزرگ كه اگر بخواهيم آن را به نحو اقتصار براى ياد آورى ياد كننده‏اى بنويسم» .
جرت دموعى فحال حائلها
ما بين لحظ الجفون و الزبر
«به يقين اشك روانم بين چشم من واوراق كتب حايل آيد»
و قال قلبى بقيا على فلا
و الله ما قد طبعت من حجر
«دلم گفت به من رحمى كن، به خدا سوگند من از سنگ آفريده نشده‏ام».
بكت لها الارض و السماء دما
بينهما فى مدامع حمر(20)
«بر آن فاجعه زمين و آسمان و آنچه ما بين آندواست اشك خون گريست».
غرض، روز عاشورا روز مصيبت واندوه و گريه براى خاندان رسالت و شيعيان آنهاست. تنها بنى اميه دشمنان اهل بيت بودند كه آن روز را روز مبارك و سرور و خوشحالى مى‏دانستند.
چنانكه در زيارت عاشورا مى‏خوانيم:«اللهم ان هذا يوم تبركت به بنو اميه»«خدايا اين روز، روزى است كه آن را بنى اميه مبارك وميمون دانستند». در فراز ديگرى مى‏خوانيم: «هذا يوم فرحت به آل زياد وآل مروان بقتلهم الحسين...». «و اين روزى است كه آل زياد و آل مروان به خاطر اين كه حسين را كشتند به آن مسرور شدند.»
خلاصه در باب عزا و ماتم سيد الشهداء فرزند دلبند حضرت زهرا و على مرتضى (عليهم السلام) روايات فراوانى از ناحيه رسول خدا و ائمه معصومين (عليهم السلام) وارد شده كه روز عاشورا، روز مصيبت وحزن اهل بيت وشيعيان ايشان مى‏باشد به اعتبار همين روايات بايد روز عاشورا غمگين وحزين بود در روايتى مى‏فرمايد:
«هركه ياد كند مصيبت ما را و بگريد وبگرياند مردم را، در روز قيامت در درجه‏هاى ما خواهد بود و هركه مصيبت مارا يارى كند و گريه كند، چشم او در روزى كه چشمها همه بگريند، نگريد و هر كه در مجلسى بنشيند ودين ما را احياء نمايد، دل او نميرد در روزى كه دلها همه بميرند .»(21)
بنابراين اگر كسى روز عاشورا روز جشن وسرور بداند يقينا او مانند بنى اميه دشمن اهل بيت است. پس اين كه سران صوفيه را روز شادى و سرور و جشن مى‏دانند، بدون شك دشمن اهل بيت هستند و لو اين كه ادعاى دوستى بكنند. چنانكه «شيخ عبد القادر گيلانى» روز جانگداز عاشورا را روز فرح و شادى قلمداد كرده گفته است: «روز عاشورا هرگز روز مصيبت نمى‏باشد، روز جشن وشادى است و بر مردم لازم و واجب است كه در اين روز براى اهل و عيال خود هدايايى تهيه كنند و آنها را به گردش و تفريح ببرند و آنها را با خوشگذرانى سرگرم سازند». (22)
پس اين مسلم است كه گريه بر امام حسين (عليه السلام) عنوان شرعى دارد و از عبادات بزرگ شمرده مى‏شود و در حقيقت ديده گريان و دل اندوهگين بر مصائب اهل بيت، شعار شيعه است .
به قول يكى از شعراى عرب‏
لك عندى ما عشت يا ابن رسو
ل الله حزن يفى بحق ودادى‏
ناظر بدموع غير بخيل
وحشى بالسلو غير جواد
«اى پسر پيامبر خدا در پيش من از براى تو تا زنده‏ام اندوهى است حق مودت را به جاى مى‏آورد ديده‏ام از ريزش اشك دريغ نمى‏ورزد و درونم از رنج و غم تسلى نمى‏يابد.»


vانواع گريه ‏ها
گريه انواعى دارد كه همه انواع آن در شأن امام حسين (عليه السلام) نيست، حال بايد ببينيم چه نوع گريه شايسته امام است:
1 ـ گريه از روى خوارى ودرماندگى: چنين گريه‏اى، گريه افراد ضعيف وناتوانى است كه از رسيدن به اهداف خود وامانده‏اند و روح و شهامتى براى پيشرفت در خود نمى‏بينند مى‏نشينند و عاجزانه گريه سر مى‏دهند. هرگز براى امام حسين (عليه السلام) چنين گريه‏اى نبايد كرد و آن حضرت از اين نوع گريه بيزار و متنفر است.
2 ـ گريه عجزو زبونى: چنين گريه‏اى، گريه افرادى است كه از روى عجز و زبونى در اثر ناكامى واحيانا ستم شخصى يا جريان نامناسبى به ورشكستگى افتاده و براى خود احساس خطر مى‏كنندو راه چاره را در گريه مى‏جويند به قول صائب تبريزى:
گريه شمع از براى ماتم پروانه نيست‏
صبح نزديك است و در فكر شب تار خود است.
مسلما اين نوع گريه هم مناسب شأن امام نيست.
3 ـ گريه بر اموات: كسى عزيز خود را از دست مى‏دهد و بر فقدان او گريه مى‏كند يا به اين جهت گريه مى‏كند كه آن فقيد در زندگى او موثر بوده و به آينده خود نگران است در اين صورت به حال خود گريه مى‏كند و يا اين كه به نيكيهاى او اشك مى ريزد اين نوع گريه هم در شأن امام نيست.
4 ـ از روى رحم و رأفت يا گريه‏هاى عاطفى: قلب انسان هنگامى كه در برابر حادثه دلخراشى همانند اشك يتيمى، يا بيمار دردمندى يا شخص فقير و تهيدستى و ... قرار مى‏گريد، متأثر مى‏شود چه بسا اشك مى‏ريزد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله) هنگامى كه فرزند خردسال خود ابراهيم را از دست داد ودر قبرسان بقيع به خاك سپرد براى آن كودك آن قدر گريه كرد كه اشك بر محاسنش جارى گرديد به آن حضرت گفته شد: اى رسول خدا تو ديگران را از گريه منع مى‏كردى حال خود اين چنين بى‏تابى مى‏كنى؟! آن حضرت فرمود: «ليس هذا بكاء غضب انما هذا رحمة و من لا يرحم لا يرحم» (23) «اين گريه از روى خشم و نارضايتى نيست بلكه گريه رحمت و رافت است و هركس رحم نكند مورد رحمت قرار نمى‏گيرد.»
واقعه خونين كربلا دل را مى‏سوزاند وقلب وعاطفه هر انسانى را به جوش وخروش مى اندازد از اين نظر اين حادثه يك جنايت ويك مصيبت است و شايد در دنيا مشابه چنين جنايتى پيدا بشود و گريه كنندگانى هم داشته‏باشد. گريه از روى رحم و رأفت يك امر طبيعى است. هر انسانى به هنگام مشاهده يك منظره دلخراش متأثر مى‏شود و اشك مى‏ريزد چنانكه دشمنان امام حسين (عليه السلام) روز عاشورا بر حال آن حضرت مى‏گريستند. آنجا كه اهل كوفه از ديدن وضع دلخراش اسراء بناكردند گريه و زارى كردن. امام سجاد (عليه السلام) فرمود: «اتنوحون و تبكون من اجلنا؟؟! فمن ذا الذى قتلنا؟».(24)
پس گريه از روى رحم و رأفت نيز چندان مناسب نيست. امام حسين (عليه السلام) از شيعيان خود اين نوع گريه را نخواسته است.
5 ـ غم و اندوه: گريه از روى غم واندوه نيز يكى از گريه‏هاى طبيعى انسان است كه به هنگام از دست دادن عزيزى يا به خاطر از دست دادن مقام و موقعيتى ويا به خاطر گرفتارى به مصيبتى، غم و اندوهى به انسان دست مى‏دهدو براى اين كه دل خود را سبك كند گريه سر مى‏دهد و اين نوع افراد كه دلشان شكسته است به هنگام سوگوارى امام حسين (عليه السلام) بيش از همه گريه مى‏كنند چه بسا از شدت گريه غش كنند ولى آيا اين نوع گريه را مى‏توان به حساب امام حسين (عليه السلام) گذاشت؟ هرگز نه.
6 ـ گريه جدائى و فراق: نوع ديگر گريه، گريه فراق است كه به خاطر دورى و جدائى از عزيزى حالت گريه به انسان دست مى‏دهد امام حسن مجتبى (عليه السلام) به هنگام جان دادن، بى‏تابى مى‏كرد. بعضى از عيادت كنندگان از علت آن پرسيدند امام مجتبى با صداى ضعيف فرمود: براى دو چيز گريه مى‏كنم: هول مطلع، فراق دوستان.(25)
پر واضح است كه گريه بر امام حسين و شهيدان كربلا از اين نوع گريه نيست.
7 ـ گريه‏هاى شوق گريه‏هاى لايق حسين (عليه السلام): گريه شوق گريه مادرى است كه از ديدن فرزند دلبند گمشده خويش پس از چندين سال سرزده مى‏شود و از شوق گريه مى‏كند. قسمت زيادى از حماسه‏هاى كربلا شوق آفرين و شور انگيز است وبه دنبال آن سيلاب اشك شوق به خاطر آن همه رشادتها فداكاريها شجاعتها آزادمرديها و سخنرانيهاى آتشين مردان و زنان به ظاهر اسير، بى اختيار از ديدگان شنونده سرازير مى‏گردد، آيا اين گريه دليل بر شكست است؟!
8 ـ گريه پيوند هدف: گاهى قطرات اشك پيام‏آور هدفهاست، آنها كه مى‏خواهند بگويند با مرام امام حسين (عليه السلام) همراه و با هدف او هماهنگ و پيرو مكتب او هستيم، ممكن است اين كار را با دادن شعارهاى آتشين، يا سرودن اشعار و حماسه‏ها ابراز دارند، اما گاهى ممكن است آنها ساختگى باشد ولى آن كسى كه احيانا با شنيدن اين حادثه جانسوز قطره اشكى بريزد، صادقانه تر اين حقيقت را بيان مى‏كند اين قطره اشك اعلان وفادارى به اهداف مقدس ياران امام حسين و پيوند دل و جان با آنهاست مسلماً اين نوع گريه بدون آشنايى با متعالى او ـ ممكن نيست.(26)
پس گريه بر حسين (عليه السلام) اشك ريختن بر مرده نبوده و از روى خوارى ودرماندگى وعجز وزبونى، غم و اندوه نيز نمى‏باشد بلكه آن فقط دليلى است كه نداى حق طلبان را به گوش جهانيان رسانيده و زنگ خطر را براى باطل و اهل آن صدا درمى‏آورد و صاعقه‏هائى است كه بر روى سر سركشان و ستمگران در هر زمان و در هر مكان فرو مى‏ريزد وشاهد صادق و گواه زنده‏اى است از اخلاص در راه حق و دشمنى با بيداد و ستم و بزرگداشتى است براى فداكارى و حق ودليرى وانجام وظيفه ونهراسيدن از مرگ و تكريمى است براى امتناع از قبول ظلم و شكيبائى درمحنت و سختيها.
به قول علامه مغنيه: كسانى كه درمجالس تعزيه مى‏خوانند:
لا تطهر الأرض من رجس العدا ابداً
ما لم يسل فوقها سيل الدم العرم (27)h}
«روى زمين از پليدى دشمنان پاك نخواهد شد تا زمانى كه بر روى آن سيل در هم شكننده خون روان نگردد».
غرض، شيعيان بر امام حسين (عليه السلام) از روى خوارى ودرماندگى نمى‏گريند، بلكه از اشك ديده خويش سرود حماسه مى‏سازند و با آه و حسرت خود بانگ حق وعدالت رابه گوش جهانيان مى‏رسانند:
همين نه گريه بر آن شاه تشنه لب كافى است‏
اگر چه گريه، بر آلام قلب تسكين است.
ببين كه مقصد عالى وى، چه بود اى دوست‏
كه درك آن، سبب عز و جاه و تمكين است‏
زخاك مردم آزاده، بوى خون آيد
نشان شيعه و آثار پيروى، اين است (28)
«ماربين» مورخ آلمانى مى‏گويد: «هيچ چيز مانند عزادارى حسين نتوانست حس سياسى در مسلمانان ايجاد كند.»(29)
اى اشك ماتمت به رخ ملت آبرو
وى از طفيل خون تو، اسلام سرخ رو
دين را تو زنده كردى و خود، كشته گشته‏اى‏
وين يافته ز فيض تو، دين نبى علوّ
گر آب را به روى تو بستند كوفيان‏
آوردى آب رفته اسلام را به جو (30)
قطره‏هاى اشكى كه شيعه در ماتم امام حسين (عليه السلام) و يارانش مى‏ريزد عهد و پيمانى است با قطره‏هاى خون شهداى كربلا كه با لب تشنه و محروم از «قطره‏هاى آب» بر سر احياى دين و ارزشهاى راستين مكتب جان باختند. و اين اشك‏ها اين نهضت الهى را به جانها پيوند زده وجاوان ساخته است. و اين بسيار ساده‏انديشى است كه كسى تنها توجيهى عاطفى براى اين گريه‏ها داشته باشد چرا كه داغ، هر قدر هم شديد باشد، بالاخره گذشت زمان از حرارت آن مى‏كاهد درحالى كه عزادارن حسينى از اول عمر تا آخر عمر پس از گذشت قرنها با شور و شوق و حرارت بيشتر در سوك سيد الشهداء مى‏گريند. اگر اين گريه‏ها تنها جنبه عاطفى داشت مسلما به مرور زمان حادثه عاشورا از خاطره‏ها محو مى‏شد و يا ازطراوت ونشاط آن كاسته مى‏گرديد .
9 ـ گريه كردن براى از دست دادن چيزى و يا تحمل دردى: انسان زمانى گريه مى‏كند كه چيزى را از دست بدهد يا دردى را متحمل بشود. پس عامل عمده گريه (سواى شوق و چند مورد نادر) درد و فقدان منفعت است ما وقتى از چيزى نفع مى‏بريم به مجرد از دست دادن آن گريه سر مى‏دهيم و يا دردى به ما روى مى‏كند ناله مى‏كنيم.
در روايات مى‏خوانيم كه همه چيز بر حسين (عليه السلام) گريه كردند ماه و ستارگان و خورشيد شن‏هاى بيابان و حتى بادى كه مى‏وزيد و حتى الحوت فى البحر،چرا؟ شن بيابان چرا گريه كرد؟ ماهيان دريا چرا سوگوارى كردند؟ ماه و ستارگان وخورشيد چرا تار شدند و بى تابى كردند؟ مسلما آنا به ظاهر متحمل دردو رنجى نشدند چون تير و خنجرهائى كه بر آن پيكر شريف وارد مى‏شد دردش برخورشيد و ماهيان دريا نمى‏رسيد پس چرا آنان گريه كردند و آن هم بكاء شديدا پس حتماً آنها متضرر گرديدند و ازچيزى كه نفع مى‏بردند بى نصيب شدند و منفعتى را از دست دادند و آن منفعت چيست ؟چه چيزى بالاتر از امامت! همه از امام نفع مى‏برند و از فقدانش رنج مى‏بينند و متضرر مى‏شوند امام قطب و قلب عالم است وهركه در عالم است در سايه اوست وقتى او را از ست مى‏دهند متحمل رنج و به دنبال اين رنج صاحب درد مى‏شوند اين است كه آن موجوداتى كه ناپاكى بر آنان رخنه نكرده و نمى‏تواند بكند، (مثل شن‏هاى بيابان، ماهيان دريا و ...) بر او مى‏گريند و آلوده‏ها از انس وجن از فقدان چنين ذى نفعى بيخبر مى‏مانند و شادى مى‏كنند، و اين است تفسير آن حديثى كه مى‏فرمايد براى حسين (عليه السلام) در قلب مؤمنان حرارتى است كه ... مؤمنان اگر هم ذكر مصيبتى نشنوند، چون متوجه از دست دادن قطب و محور عالم هستند ناله مى‏كنند...
مرحوم علامه مغنيه مى‏گويد: كسى گفت: آيا شيعه‏ها جز گريه واشك راه ديگرى ندارند كه بدان محبت خويش را به اهل بيت (عليه السلام) بيان نمايند؟ گفتم:
«آرى شيعيان علاوه بر گريه براى اين كه مودت قلبى خود را براى اهل بيت به ثبوت رسانند به راههاى گوناگونى متوسل مى‏شوند از جمله درود و تحيت بر اهل بيت تقديم داشته و از فضائل ايشان در مجالس و محافل سخن رانده وبه سوى اماكن مقدس آنها بار سفر بسته و به ضريح‏هاى شريف آنان تبرك مى‏جويند». (31)h}


vچرا حسين (عليه السلام) فراموش نمى‏شود؟
مى‏گويند: شما در عصر فضا و اتم زندگى مى‏كنيد آنگاه بر كسى اشك مى‏ريزد كه صدها سال پيش در گذشته است وبر مزارهايى سفر مى‏نماييد كه چيزى جز صخره و سنگ نمى‏باشد؟!
در پاسخ مى‏گوئيم:«چنانكه گفته‏اند: «بعد زمان» را در «ابديت» اثرى نيست ابديت را در ماوراى زمان ـ در عرصه‏اى برتر از زمان ـ حكومت است ابديت هميشگى است. جاودانان رهبران بزرگ بشريت به ابديت تعلق دارند، از اينرو قرنها نيز در طول حيات معنوى آنان، مفهوم متداول خود را از دست مى‏دهند(32)
حسين بن على (عليه السلام) از زمره جاودانان از رهبران بزرگ بشريت است سخن از وى سخن از تاريخ نيست سخن روز است. سخن از ابديت است سخن از هميشگى خروشان و شكوفا و پر فروز است.
اين زنده جاويد نزديك چهارده قرن ـ به حساب تاريخ ـ پس از مرگ جسمانيش همچنان امروز نيز بر دلها حكومت مى‏كند و هنوز پرتو وجودش نه تنها در حيات ما بلكه در حيات جهان معاصر ودر عصر فضا و اتم «حوادث بى نظير» ايجاد مى‏كند وبه صورت يكى از «شور انگيزترين حماسه‏هاى تاريخ بشريت» در آمده و همه ساله نيرومندترين امواج احساسات ميليونها انسان را در اطراف خود بر مى‏انگيزد و مراسمى پرشورتر و هيجان انگيزتر ازهر مراسم ديگر به وجود مى‏آورد .
راستى چرا به اين حادثه تاريخى ـ كه شايد در تاريخ مشابه فراوان دارد ـ اهيمت داده مى‏شود؟ ! چرا مراسم بزرگداشت اين خاطره هر سال پرشكوهتر و پرهيجان‏تر از سال پيش برگزار مى‏گردد؟ اين همه تعظيم و تكريم و سپاس اين همه سوز و گداز پس از چهارده قرن، آخر براى چيست؟ آن را چه معنائى است؟!
حقيقت اين است كه اين زنده جاويد پس از قرنها، همچنان بر قلبهاى انسانهاى آزاده قدرتمندانه حكومت مى‏كند ودر جامعه «موج معنوى» ايجاد مى‏نمايد. حتى هنوز هم به طور عميق يك قدرت محرك معنوى ويك نيروى كنترل اجتماعى بزرگ به شمار مى‏رود.
اما از زيارت زيارتگاههاى مقدس هرگز سنگها و صخره‏ها هدف و غايت نمى‏باشند چه اگر غرض خود آنها مى‏بود همين كوهها سر به فلك كشيده‏انسان را از مشقت سفر و طى راههاى طولانى بى نياز مى‏ساخت پس مقصود بالذات صاحب مزار است وبزرگ داشتن سنگها به جهت شرف انتساب به صاحبان آن مزارها است مانند محترم داشتن جلد قرآن كريم وسنگها و آجرهائى كه خانه كعبه ومسجد رسول خدا (صلى الله عليه و آله) وساير اماكن مقدس از آنها ساخته شده است .
الان مى‏بينيم كه دولتها و ملتها در حفظ مقبره‏هاى شخصيتهاى بزرگ خويش مى‏كوشند وبه دور آنها هاله تقديس مى‏كشند.
در تاريخ نوشته‏اند هنگامى كه سر مبارك حسين (عليه السلام) را به نزد يزيد آوردند وى در مجلس شراب حضور داشت اتفاقا قاصدى از طرف پادشاه روم به مجلس يزيد بار يافت وسر مبارك حسين (عليه السلام) را درمقابل يزيد مشاهده كرد و چون دانست كه آن سر مبارك به حسين (عليه السلام) تعلق دارد عمل يزيد را به شدت نكوهش نمود و گفت اى يزيد داستان «كليساى حافر» را شنيده‏اى؟ گفت چگونه است؟ رومى گفت: در پيش ما مكانى است كه گويند خر عيسى از آنجا گذر كرده است در آنجا كليسائى بنا نهاده‏اند كه نام آن به سم خر عيسى منسوب بوده و به كنيسه حافر «سم» شهرت دارد ما هر سال به زيارت آنجا مى‏رويم و نذورات خود را به آنجا اهدا مى‏كنيم. روى اين حساب اى يزيد من گواهى مى‏دهم كه تو خطا كارى و از راه راست به دورى! يزيد خشمگين شد و به كشتن قاصد فرمان داد رومى به سوى سر نازنين حسين (عليه السلام) رفت و آن را بوسيد و شهادتين برزبان جارى كرد و سپس او را گرفتند و بر در قصر به دار كشيدند.(33)
زيارت، ارتباط روحى زائر با صاحب قبر است زائر قبر ابا عبد الله الحسين (عليه السلام) با آن حضرت تجديد بيعت مى‏نمايد و لذا ائمه اطهار عليهم السلام با توصيه و ترغيب به زيارت سالار شهيدان اين نهضت مقدس را براى هميشه زنده و جاويد نگه‏داشته‏اند البته زيارت همه امامان مورد تأكيد است ولى رواياتى كه در ترغيب وتشويق زيارت امام حسين (عليه السلام) رسيده فوق العاده زياد است امامان بااين توصيه‏ها در صدد آن بودند كه شيعيان پيوستگى عملى با اهداف آن بزرگوار داشته باشند. امام سجاد (عليه السلام) كه خود چندين بار مخفيانه به زيارت سالار شهيدان رفته در گفتار خويش نيز سفارش زيادى به زيارت امام حسين (عليه السلام) داشته است.
«ابو حمزه ثمالى» گويد: از امام سجاد (عليه السلام) در مورد زيارت امام حسين (عليه السلام) پرسيدم، حضرت فرمود:
«زُره كل يوم فان لم تقدر فكل جمعة فان لم تقدر فكل شهر فمن لم يزره فقد استخف بحق رسول الله (صلى الله عليه و آله)(34) «هر روز آن حضرت را زيارت كن، اگر نمى‏توانى هفته‏اى يك بار، اگر نمى‏توانى ماهى يكبار، پس كسى كه اصلا آن حضرت را زيارت نكند، درحقيقت حريم رسول الله را خفيف شمرده است».
ولى مهمتر از سوگوارى و زيارت آشنايى به مكتب امام حسين و شهداى كربلا و پيوستگى عملى به اهداف بلند آن بزرگوار است. مهم پاك بودن و پاك زيستن و درست انديشيدن و تأسى عملى به او است.


-------------------------------------
پي نوشت :
1 .ارشاد القلوب: ص .128
2 .بحار الانوار: ج 90 ص .336
3 .بحار الانوار: ج 36 ص .349
4 .بحار الانوار: ج 44 ص 253 ـ .252
5 .كامل الزيارات، ص .57
6 .مناقب: ج3، ص 303 ـ بحار الانوار: ج 46، ص 109
7 .ديگران عبارتند از: آدم، حضرت نوح، يعقوب و حضرت فاطمه زهرا ـ الخصال: ص 83
8 .امالى صدوق، مجلسى، 29، ص .121
9 .ثواب الأعمال: ص .83
10 .وسائل الشيعة: ج 10، ص .398
11 .بحار الانوار: ج 98، ص 309
12 .كامل الزيارات: ص 104
13 .امالى الصدوق مجلس 27 ـ بحار الانوار: ج 44، ص .284
14 .بحار الانوار: ج 44 ص 284
15 .وسائل الشيعه ج 10 ص 393 ح .5
16 .المزار الكبير: ص 165 ـ 117 ـ بحار الانوار: ج 98 ص .320
17 .كامل الزيارات: ص 83 ، 81، 90 ، 91 ـ بحار الانوار: ج 14 ص 181 ـ مجمع البيان: ج 9 ص .65
18 .شمع جمع: ص 178
19 .وسائل الشيعة: ج 10، ص 394، 392 ـ علل الشرايع، ص .86
20 .مفاتيح الجنان، اعمال روز عاشورا.
21 .امالى صدوق، ص 45 وعيون الأخبار: ص .162
22 .الغنية لمطالبى طريق الحق فى الأخلاق و التصوف و الآداب الإسلامية ج 2، ص 57 ـ .56
23 .بحارالانوار: ج 22، ص 151 ـ عيون الأخبار: ج 2، ص 11
24 .لهوف: ترجمه، ص 99
25. حياة الحسن (عليه السلام): ج 2، .426 2
26 .فلسفه شهادت از آية الله مكارم‏
27 .شيعه و عاشورا، نوشته محمد جواد مغنيه: ترجمه فيروز حريرچى: ص 57
28. خوشدل تهرانى، اشگ شوق، ج 1 ص .207
29. سياسة الحسينية: ص 44
30 .شعر از شمس لنگرودى.
31 .شيعه و عاشورا ترجمه فارسى: ص 56
32 .ديباچه‏اى بر رهبرى: ص .330
33 .به نقل: علامه مغنيه شيعه وعاشورا: ترجمه، ص 59 ـ .58
34 .كامل الزيارات: ابن قولويه.
+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در دوشنبه چهاردهم دی ۱۳۸۸ و ساعت 12:19 |
مي وزد در باغ دل همچون نسيم
لطف بسم الله الرحمن الرحيم

باز امشب من ترنم مي شوم
در زمين كربلا گم مي شوم

مطرب آهنگي موافق ساز كرد
خلق را با كربلا دمساز كرد

كربلا كامل ترين واژه هاست
تازه تر از تازه هاي تازه هاست

كربلا يعني شرابي لاله گون
كربلا يعني كه غمها لون لون

كربلا سرحد مستي و جنون
كربلا يعني شرافت ، آزمون

كربلا آشفتگي هاي زمين
كربلا حق اليقين ،عين اليقين

كربلا يعني سخاوت بي ريا
كربلا يعني شهادت بي ريا

كربلا يعني قرابت با خدا
كربلا يعني حسين سر جدا

كربلا يعني شرف ،آزادگي
كربلا يعني همه بالندگي

كربلا يعني قيام بي قعود
كربلا يعني عبادت با سجود

كربلا يعني مقيم حق شدن
كربلا يعني جنون ، عاشق شدن

كربلا يعني قلم يعني قدم
كربلا يعني صمد يعني صنم

مي شود در كربلا الله ديد
صوت قرآن از سري بي تن شنيد

زينب و قرآن شنيدن از سري
كو بد ازهر عيب در دنيا بري

زينب و غمهاي عالم ديدنش
ما رايت الا جميلا گفتنش 
 
كربلا يعني عبادت بندگي
كربلا يعني سراسر زندگي

كربلا يعني شروع انتظار
كربلا يعني قرار بي قرار

مي شود يكباره تا خورشيد رفت
در ميان آتش اميد رفت

عشق يعني سوختن بي واهمه
سوخت بايد در كنار فاطمه

آه و آتش هر دو از يك جنس زاد
ليك آن ازدل زد و اين از عناد

مي شود تن را جدا سر را جدا
كرد زير سم مركبها رها

مي شود از سر گذشتن نزد دوست
آري آري اين سخاوت ها نكوست

مي شود آزاد شد از ما سوا
از تعلق شد رها بي ادعا

شعله اي از غم به جان خود زدن
سوختن آنگاه خاكستر شدن

كربلا يك وسعت بي انتهاست
كربلا بهتر بگويم كربلاست

(محمد مهدي ناصري )
 
+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در دوشنبه چهاردهم دی ۱۳۸۸ و ساعت 12:16 |

 

الله

 

همگی تا بحال درباره اسم اعظم خدا چیزهایی شنیدهایم. گاه آرزو کرده ایم  وای کاش گفته ایم که چه می شد ما هم به این اسم اکسیری دست می یافتیم تا به آرزوهای نایاب و محال خویش دست می یافتیم. اما اندکی بعد به ذهنمان خطور می کرد که دست ما کوتاه و خرما برنخیل!

اما این دریغ و افسوس سرایی ها خیلی در منطق اسلام جایی ندارد.اگر تلاش کنی به حقیقت اسم شریف اعظم در جوانی هم دست خواهی یافت . این نوشتار که بر گرفته از قلم گرانسنگ مرحوم علامه طباطبایی است ،برآن است تا پرده از اسم اعظم الهی برگرفته و راز دستیابی به آن را بیاموزد.

 

1- نکته‏ای در مورد اسم اعظم از مرحوم علامه طباطبائی رحمه‏الله.

جناب علامه (ره)در المیزان می‏فرمایند: اسمای الهی و مخصوصاً اسم اعظم گرچه در جهان موثرند و اسباب برای نزول فیض و رحمت های الهی  می‏باشند ولی تاثیر اولاً و بالذات از ذات حق تعالی در این عالم است که  از فلان زبان دال بر آن حقایق و یا تاثیر به معنای مفهوم متصور در اذهان باشد. معنای این سخن آن است که خدای سبحانه فاعل و بوجود آورنده همه اشیا است و به وسیله صفت کریمی که اسم مناسب با فعل است تاثیر می‏کند نه تاثیر وی از آن لفظ اسم یا صورت مفهوم در ذهن یا صفت دیگری غیر از ذات باشد. جز آنکه حق سبحانه در قرآن کریم بر طبق آیه کریمه «اجیب دعوة الداع اذا دعان» وعده داده است که

1- هر کس مرا بخواند من اجابت می‏کنم و این دعا متوقف بر دعا و خواست حقیقی است.

2-و اینکه دعا و طلب از حق سبحان باشد، نه از غیر وی.

اسمای الهی و مخصوصاً اسم اعظم گرچه در جهان موثرند و اسباب برای نزول فیض و رحمت های الهی  می‏باشند ولی تاثیر اولاً و بالذات از ذات حق تعالی در این عالم است که  از فلان زبان دال بر آن حقایق و یا تاثیر به معنای مفهوم متصور در اذهان باشد.

پس هر کس از تمام اسباب مقطع شد و برای حاجتی از حوایج به پروردگار خویش متصل شود، وی به حقیقت آن اسم مناسب با حاجت خویش متصل می‏شود، آنگاه آن اسم زیبای خدا مطابق با حقیقتش تاثیر می‏کند و دعا مستجاب می‏گردد

قرآن

و این حقیقت دعاست. بنابراین به لحاظ حال اسمی که دعاکننده و نیایشگر به آن منقطع و متوسل شود تاثیر به خصوص یا عموم صورت می‏گیرد و این اسم، اسم اعظم می‏باشد و همه اشیاء منقاد و فرمانبردار آن حقیقت می‏شوند و دعای نیایشگر در مورد هر چه که بخواهد مستجاب شود. نه آنکه اسم لفظی که از زبان  وگلو خارج می شود یا مفهومی که از اسم اعظم به ذهن می آید منظور روایات  امامان (علیهم السلام)باشد .مراد از اینکه حق تعالی اسم اعظم را به پیامبری از انبیاء و یا بنده‏‏ای از بندگان آموخت یا چیزی از اسم اعظم به وی داد آن است که راه انقطاع به سوی حق سبحانه به واسطه آن اسم برای وی باز شود و اگر اسمی لفظی، و معنای مفهومی، در آنجاست فقط به خاطر آن است که الفاظ و معانی وسایل و اسباب حفظ حقایق هستند.

 

خلاصه مطلب:

1) اسم اعظم حقیقت و یا حقایقی در عالم تکوین است.

2) انسان با اتصال با آن می تواند موثر شود.

 3) راه اتصال  به حقیقت اسم اعظم ،انقطاع از خود می‏باشد.

 4) ولی و یا نبی علیه‏السلام می‏تواند مظهر آن اسم شود.

5) اسمای جزئیه مطابق حالات و خواسته‏های نیایشگر با هم تفاوت دارند،

بنابراین اسم اعظم نسبت به همه با خواسته‏های متفاوت یکی نیست یعنی وقتی بیمار بگوید: «یاالله» یعنی ای خدای شفا دهنده گرچه کلمه «الله» و امثال آن را آوره است. توقع از الفاظ بدون رسیدن به حقایق خام طمعی است بنابراین بکوش ای برادر تا مظهر بت اسمای عظام الهی پیدا کنی و یا حقایق عالم متحد شوی گرچه الفاظ هم به اندازه سعه بی‏تاثیر نیستند.

 

نتیجه گیری:

 اما شاید بپرسید معنای انقطاع که مقدمه دستیابی  به حقیقت اسم اعظم است چیست؟برای پاسخ به این پرسش ابتدا بخشی از ابیات شاعر فرزانه فخرالدین عراقی راباهم می خوانیم:

 

ای طـالب اسم اعـظم، ایـن نام

بـگـشـا در این طلـسـم مـحکم

مـفـتـاح جهـان گـشا به دست آر

مـعـنـی صریـح و اسم مـبـهـم

بینی که همه به تو مضاف است

بینی که تویی خود اسم اعظم

در جـام جـهــان نـمــای بــاقـــی

می‌بـیـن رخ جـان فزای ساقی

 

سلطان سرای عشق فرمود:

 

پاک است سرای ما ز اغیار

 یـعـنـی کـه بـجـز حـقیقت او

در دار وجــود نـیـسـت دیـــار

فی‌الجمله، ز غیر دیده بر دوز

این است طــریـق اهل انـوار

در جــام جـهـان نـمـای باقی

هر کس مرا بخواند من اجابت می‏کنم و این دعا متوقف بر دعا و خواست حقیقی است.

اگر انفطاع راه  دستیابی به اسم اعظم خداست،باید راه انقطاع را آموخت .در حدیث قدسی آمده است: انا عند منکسره قلوبکم ومندرسه قبورکم

ترجمه:همانا من در نزد دل شکستگان هستم ودر گورستان های غبار گرفته

می دانی چرا؟جواب بسیار ساده است هر گاه دل ازغبار غیر خالی کردی ،دلدار در آن خانه جلوس خواهد کرد که در حدیث قدسی فرمود:انا جلیس من ذکرنی وهرگاه از مظاهر تمدن انسانی تکبر آور فاصله گرفته به همان اندازه به خدا نزدیک شده ای .گاه در زیارت اهل قبور این حال و حالت دست می دهد ،گاه در خلوتی از دیگران وچه بسا برفراز آسمانها در هواپیمایی نشسته باشی چون یار اقرب من حبل الورید است.

یکی دیگر از راه های دستیابی به ا نقطاع توجه به فقر ذاتی  ودائمی ما به خداست.این نیاز هیچگاه برطرف نمی شود.آیا ندیده ای فقیر با چه حالت انکسار و دلشکستگی در خواست می کند؟در قرآن می خوانیم: یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ

ترجمه: اى مردم، همه شما به خدا نیازمندید و خداست كه بى‏نیاز و ستوده صفات و افعال است (او خالق و حافظ و رازق بشر است پس اینان نیازمند مطلق و او غنى مطلق است)

پس هر گاه تنها در قلب خود غیر از خدای غنی  وستوده را نیافتی ،بدان حقیقت آن اسم در تو ظهور کرده است.

+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در چهارشنبه نهم دی ۱۳۸۸ و ساعت 9:14 |
یکی از وظایف مهم، که به اشتباه برخی تنها وظیفه ی منتظران می دانند، دعا برای تعجیل در فرج است. (1)
امام عصر (ارواحنا له الفداء) در توقیعی خطاب به «اسحاق بن یعقوب» می فرمایند:
" برای تعجیل فرج بسیار دعا کنید که فرج شما همان است" (2)
نکته ی مهم درباره دعا خواندن، این است که اگر تنها در حد ذکر بماند و عمل نشود کارگر نمی افتد. درست است خواندن دعا و یاد حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) بر عملکرد هر فرد تاثیر می گذارد و به طور طبیعی اگر هر انسان از یاد صاحب زمانش غافل نباشد، دست به هر کار نادرستی نخواهد زد. با این حال یاد و ذکر، سلاح لازمی است، اما کافی نیست.
از اهمیت دعا برای فرج همین بس که امام حسن عسکری (علیه السلام) فرموده اند:
"به خدا سوگند [او] غیبتی خواهد داشت که در آن تنها کسانی از هلاکت نجات می یابند که خداوند آنها را بر قول به امامتش ثابت قدم داشته و در دعا برای تعجیل فرجش موفق کرده است." (3)
اما نکته ای نیز در این بین قابل ذکر است و آن اینکه چرا دعا برای فرج، فرج خود مومنین را در پی دارد؟
چند دلیل را می توان برای این مطلب ذکر کرد:
اولاً: در نگاه اول می توان فهمید کسی که دائماً به یاد خدا و ولی اوست، بیشتر در اعمال و افکار خود دقت می کند. چرا که عامل گناه غفلت است؛ وقتی غفلت از بین رفت، گناه نیز کم کم محو می شود. بنابراین خواندن دعای فرج، صلوات امام زمان (ع)، دعای ندبه و دیگر ادعیه قلب انسان را به امام زمان خود نزدیک می کند و اعمالش روز به روز بیشتر رنگ مهدوی می گیرد.
ثانیاً: بسیاری مشکلات که امروزه گریبانگیر مردم است، به علت شرایط نابه سامان جهان آخر الزمان و موقعیتی است که انسانها با گسترش فساد ایجاد کرده اند. همانطور که در احادیث آمده است، گناهان جدید، بیماری های جدید می آفریند.
بسیاری از مشکلات با ظهور حضرت حجت و از بین رفتن باطل، از بین می رود. مشکلاتی چون بیماری، گرفتاری های مالی، مشکلات اخلاقی و از این قبیل چیزی نیست که با یک نگاه حضرت صاحب الامر (عج) محو نشود.
بنابراین در احادیث بسیاری سفارش شده است که اولین دعا را، دعا برای فرج قرار دهید. چرا که فرج مومنین در ظهور، و ظهور فرج است.
سعدی این مفهوم را چه خوب گفته است:
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۸۸ و ساعت 17:51 |
فروردین
اگر ورزشكار و هنرمند نیستید پس حتما از جمله كسانی هستید كه مرتب در حال جدل و پس زدن رقبائید و به اصطلاح می‌كوشید تا به حق خود برسید. در زمینه مسائل احساسی و عاطفی، یك نوع یك دندگی و لجاجت در میان نیمی از متولدین این ماه دیده می‌شود كه تا حدی باعث كدورت شده ولی در پایان به نقطه روشن و مثبت می‌رسند. درنیمه دوم سال حسن نیت شما باعث رفع دلتنگی‌ها و كدورت‌ها می‌شود .
از این بابت هراسی به دل راه ندهید كه با شكست و ناكامی رو‌به‌رو نشوید. با زیركی كه دارید از بن‌بست‌ها رهایی خواهید یافت. اجازه ندهید از صداقت و انسانیت شما سوءاستفاده شود. یك نفر، كمك شایانی به شما خواهد كرد كه هیچ‌گاه تصورش را نمی‌كردید. این كمك در زمینه كاری شماست. صبر كنید كه صبر، علاج همه دردهاست. درنیمه دوم سال بیشتر به فكر آینده‌تان باشید، او سال‌هاست كه منتظرشماست.


اردیبهشت
جوان‌تر‌ها بدانند كه زندگی بلاتكلیف، جز افسردگی و انزوا‌طلبی چیز دیگری ندارد. در روحیه كسل خود غرق نشوید و با اجتماع اطراف خود هماهنگ شوید. درنیمه دوم سال عده‌ای با شما برخورد خواهند داشت كه باعث تحولات جدید در زندگی و كارتان خواهند شد. صبر داشته باشید چرا كه هر چیزی برای وقوع، زمانی را می‌‌طلبد. در زمینه كاری، رقابتی دارید كه موفقیت شما در این زمینه حتمی است. چشم دل باز كنید تا خوشی‌ها را هم ببینید و با دیگران تقسیم كنید. از ناامیدی فاصله بگیرید و در سلامتی روحتان كوشش كنید. همكاری در محیط كار برای شما مفید است. بازنگری در موضوعات ارزشمند برایتان مناسب است. درنیمه دوم سال منتظرتان را بیش از این در انتظار نگذارید و زودتر اقدامی بكنید. اتلاف وقت بیش از این جایز نیست.


خرداد
در درنیمه دوم سال در زمینه كاری و شغلی برای متولدین این ماه موفقیت‌هایی پیش می‌‌آید. عده‌ای كه شغل خود را به عللی از دست داده‌اند امكان یافتن كار تازه بهتری دارند. سرگرم مسائل غیرضروری نباشید كه مهم‌تر از اینها را در پیش دارید. اخلاق خوش را فراموش نكنید. زود و بی‌‌جهت عصبانی نشوید كه هیچ نتیجه‌ای ندارد. سستی را كنار بگذارید و هر كاری را كه آغاز كردید تا به انتها انجام دهید، هر چند كوچك باشد. بدون مشورت والدین و بزرگ‌ترها كاری را شروع نكنید، بگذارید پشت شما گرم باشد. سعی كنید لا‌به‌لای موفقیت‌های حاصله گم نشوید و مغرور نگردید كه غره شدن، دوری از دیگران را در پی دارد.
احترام و محبت، تنها هدایایی هستند كه می‌‌توانید به محبوبتان هدیه كنید. پس چرا معطلید؟ عشق پشت در ایستاده، بیابیدش؟...! نیمه دوم سال آمده و در می‌‌زند...


تیر
سعی ‌‌كنید در سال آتی از زندگی بهره كافی را ببرید كه این به نفع شماست.یك نقل و انتقال بزرگ، فكر شما را به خود مشغول ساخته ولی احتیاط را از دست ندهید كه احتیاط شرط اساسی عقل است. مسائل بین شما و همكارانتان یا حتی دوستان و آنهایی كه در غم و شادی شما شریك بوده‌‌اند، سرانجام به پایان خواهد رسید. هرازگاهی نگاهی به گذشته بیندازید، نه خیلی دور، همین چند روز پیش... چگونگی رفتار و امورتان را تجزیه و تحلیل كنید. از ناكامی‌ها عبرت بگیرید و از كامیابی‌ها بهره‌مند شوید. درنیمه دوم سال سعی كنید گام‌های ترقی را قدم به قدم بردارید و در هر صورت محتاط باشید. به احساسات اطراف خود توجه كنید، بی‌‌تفاوت از كنار آنها نگذرید، شاید همان‌ها سرنوشت شما را بسازند یا آینده شما باشند. یك (بله) كار را تمام می‌‌كند، به شرطی كه جوانب را در نظر بگیرید.


مرداد
عشق و مسائل عاطفی برای شما سبب‌ساز خوشبختی است. راز‌دار رازهای خود باشید و سفره دل را پیش هر كسی باز نكنید. گاهی اوقات پیش آمده كه با كسانی درددل می‌‌كنید كه چون حربه، علیه خودتان به كار می‌‌برند. خیلی از حرف‌ها را جدی نگیرید. گاهی، بعضی حرف‌ها را نشنیده بگیرید و خود را به قول معروف به راهی دیگر بزنید. زندگی عاطفیتان در بهترین موقعیت قرار دارد. شما از خیلی نظرها تواناتر هستید
و همچنان موفق. با كارهای زیاد و متنوع، ذهنیت خودتان را آشفته و پراكنده نسازید. سال 88 گذشت، اما به یاد داشته باشید كه درنیمه دوم سال گاهی با خود در گوشه‌ای خلوت كنید و به درون فكر كنید. قلبتان نداهایی دارد. گوش، شما را به جایی وصل می‌‌كند. نداهای قلبی در صورتی كه عقلانی هم باشند راه درست زندگی‌ را نشان می‌‌دهند.


شهریور
اعصاب خسته شما نیاز به استراحت دارد. در محیط كار ممكن است اختلاف نظرهایی پیدا كنید كه باید باحوصله باشید و محبوبیت خودتان را حفظ كنید. پندها و اندرز‌‌های اطرافیان را به گوش جان بخرید كه ارزشمند است. لحظه‌های زندگی را غنیمت بشمارید و به فرداهای دور بیندیشید و پشیمان روزهای رفته نباشید. درنیمه دوم سال با امیدواری به افق‌‌های رو به رو بنگرید و به هدف‌های خویش بدون هراس دست یابید، هرچند كه به نظر دور می‌‌آید اما محقق می‌‌شود. گره‌ها را با دست‌ باز كنید نه با دندان و مراقب سلامتیتان باشید. ممكن است برخی از فشارها شما را بیش از پیش خسته كند اما نگران نباشید. گاهی اوقات شما یادتان می‌‌رود كه قلبی برایتان همیشه می‌‌تپد، پس تپش آن را با تپش قلب خود پاسخ گویید.


مهر
بگو مگو و بحث و جدل‌هایی در میان خانواده بروز كرده كه باید با سیاست و گذشت در رفع آنها كوشش كنید، چرا كه ادامه آنها سبب از هم پاشیدن خیلی از پیوندهای دیرین می‌‌شود. از بند خواسته‌ها و تفكرات دیگران دوری كنید و هرگز شرمسار و سرافكنده نباشید. از گذشته‌ها درس بگیرید اما هیچ‌گاه نگذارید كه دیگران آینده شما را رقم بزنند. حضور خودتان را اثبات كنید و نشان دهید كه شایستگی انجام هرگونه فعالیتی را دارید. قراردادهایی جهت منعقد نمودن به شما پیشنهاد می‌‌شود كه به احتیاط در آنها بسیار توصیه می‌‌شود. این روزها زندگی اجتماعی و احساسی شما غنی است.
چه بخواهید چه نخواهید، باید بدانید كه عاشق شده‌اید. قدر حرمت‌ها را بدانید و دوستان خود را از خود دور نكنید. او شما را دوست دارد.


آبان
آن دسته از افرادی كه تا امروز متكی به دیگران زندگی كرده‌اند، باید به یك اقدام اساسی دست بزنند و به فكر یك مسیر مستقل و تكیه به خلاقیت و قدرت خود باشند. گاهی اوقات از وضعیت پیش آمده خسته می‌‌شوید و از همه چیز و همه كس ایراد می‌‌گیرید. باید در رفتار و كردار خود تجدیدنظر سریع به عمل آورید، چون باعث دوری دوستان و آشنایان می‌‌شود.درنیمه دوم سال قدر موقعیت‌ها را بدانید، انتظارات شما برآورده می‌‌شود. حوادثی در راه است كه نتایج ثمربخشی خواهد داشت. با خانواده با محبت برخورد كنید كه دعای والدین اثر عجیبی به همراه دارد. وضعیت مناسب مالی شما دلیل این نمی‌‌شود كه بی‌‌‌حساب خرج كنید. نظم مسائل مالی را حفظ كنید تا دچار دردسر نشوید. تنهایی و انزوا را رها كنید و به دنبال شكوفایی توانایی‌هایتان باشید. او شما را دوست دارد، شما چه‌طور؟


آذر
استقلال، ایده‌ال‌ترین هدفی است كه می‌‌توانید داشته باشید، پس تصمیم به زندگی مستقل، عقلانی است و باید با یك اقدام حسابگرانه و دوراندیشی صورت پذیرد تا با ناكامی و شكست مواجه نشوید. هیچ‌گاه تحت فشار، كاری را انجام ندهید كه سبب رویدادهای ناخوشایندی می‌‌شود، به‌خصوص ازدواج كه به‌طور حتم باید با اراده قلبی و خواسته خود فرد باشد. پس فكر كنید تا به آنچه كه در آرزوی آن بوده اید و ذهنتان به آن مشغول بوده برسید.برای یكی از آشنایان مشكلی پیش آمده كه دلجویی شما نگرانی آنها را كاهش می‌‌دهد. غرور را از قلب خود جدا كنید. روابط شخصی و خانوادگی خود را گسترش دهید. نگران نباشید و لبخند بزنید و تعامل مهرآمیز را فراموش نكنید. به فكر او باشید، چرا كه او به فكر شماست.


دی
وفاداری را سرلوحه قرار ‌‌دهید ولی در عین حال تودار هم باشید. قدر دوستان صادق و صمیمی خود را بدانید و نقش آنها را در زندگیتان خوب مورد ارزیابی قرار دهید. به وعده‌هایتان عمل كنید. هیچ مسئله‌ای غیراخلاقی‌تر از خلف وعده نیست. شما بسیار مورد اعتماد اطرافیان هستید، صفتی كه از هر ثروتی ارزشمند‌تر است. مشكلی كه مدت‌ها شما را رنجانده، به خودی خود حل می‌‌شود. برای آشتی پیش قدم شوید چرا كه دوستی در انتظار شماست.ممكن است تضادهای خانوادگی پیش بیاید كه نگران‌كننده خواهد بود. دارایی‌های شما با یك تصمیم و تغییر به جا فعال خواهد شد و در كل، تغییرات نامنظمی برایتان پیش می‌‌آید، اما كماكان شما نظم خود را دارید و كمتر دچار دردسر می‌‌شوید، پس نگران نباشید.درنیمه دوم سال منتظر نسیم عاشقی باشید، پنجره دل را باز كنید تا احساسش كنید.


بهمن
گناه و اشتباه اطرافیان را بزرگ نكنید و تا حدامكان به آنها فرصت جبران بدهید تا به صورت یك مسئله حاد در نیاید. تا قدرت دارید شادی و امید را به زندگی راه بدهید و اجازه ندهید یاس و افسردگی و ناامیدی از در و دیوارها خود را وارد كنند. با عبرت گرفتن از گذشته، حال را به بهترین نحو ممكن طی كنید. از تجربه‌های دیگران هم استفاده كنید و فصلی نو در روابطتان بگشایید و دور بدبینی را خط بكشید كه شما را از همه دور می‌‌سازد. یك خبر غیرمترقبه دریافت می‌‌كنید؛ چیزی كه از آن قطع امید كرده بودید. تغییراتی در زمینه خانوادگی و شغلی برایتان پیش می‌‌آید كه شما را به یاد خاطرات گذشته می‌‌اندازد. درنیمه دوم سال زمان آن است كه یك تصمیم جدید در برداشتن گام‌های خود اتخاذ كنید. عشق را شوخی نگیرید، چرا كه ممكن است سرنوشت انسان‌ها را تغییر دهد.


اسفند
از انتقاد و سرزنش دست بكشید و فضای خانوادگی و حرفه‌ای خود را به فضایی دوستانه مبدل سازید. برای هماهنگی سلامت جسم و روح تلاش كنید. یاد بگیرید برای امروز زندگی كنید و به خاطر داشته باشید كه بی‌‌دوست و بی‌‌عشق، زندگی هیچ نخواهد بود و بدانید كه زندگی وسعت‌پذیر است و یك لحظه‌اش را نباید تباه كرد تا آن‌كه به هدف‌ها دست یابید. مدتی است كه به انتظار نشسته‌اید، اما امسال دیگر پایان راه است و آرزوهایتان به سرانجام خواهد رسید. انتظارتان به زودی به نتیجه خواهد رسید. در سال آتی، از همان روزهای اول، قدم‌هایتان را در زندگی به درستی بردارید. امسال با خود عهد كنید كه اشتباهات بچه‌گانه را تكرار نكنید و قدر فرصت‌ها را بدانید... به فكر روز‌های خوب باشید، هم شما و هم همدم شما در زندگی.
 

+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در یکشنبه دهم آبان ۱۳۸۸ و ساعت 13:19 |
تحقیقات و مطالعات نشان می دهد که خانم ها درمقابل چکاپ های منظم و آزمایشات سرطان نسبت به آقایان حساس تر و مراقب تر هستند. آنها معمولاً خیلی بیشتر هم نسبت به نشانه های بیماری نگران می شوند.
اما همیشه هم اینطور نیست. برای مثال خانم های جوانتر، خیلی از علائمی که می تواند نشانه سرطان باشد را نادیده می گیرند. آنها فکر می کنند که سرطان بیماری است که برای افراد سالخورده اتفاق می افتد و البته بیشتر وقت ها حق با آنهاست اما خیلی از افراد جوان هم به سرطان مبتلا می شوند.
البته خیلی از خانم ها از آقایان هم در انکار بیماری ماهرتر هستند. اینها کسانی هستند که عمداً علائم و نشانه های سرطان را نادیده می گیرند. البته همیشه هم مسئله انکار بیماری نیست. بعضی ها یک باور فرهنگی وجود دارد که تصور می کنند سرطان بیماری لاعلاج است به همین خاطر لزومی نمی بینند که برای درمان مراجعه کنند.
حرف زدن درمورد مسائل نگران کننده نباید باعث واکنش منفی از سوی افراد شود.نباید باین حس به افراد القا شود که باید به دنبال هر نشانه کوچکی باشند.
به همین دلیل کار سایت مردمان تصمیم گرفت که کار شما را ساده تر کند و 15 مورد از متداولترین علائم سرطان که باید حتماً جدی گرفته شوند را برایتان معرفی می کنیم که دیگر هر مشکل کوچکی باعث نگرانیتان نشود.


1: کاهش وزن بی دلیل
خیلی از خانم ها بدشان نمی آید که بدون هیچ سعی و تلاش وزنشان را پایین بیاورند. اما کاهش وزن بی دلیل—مثلا 5 کیلو در ماه بدون بالا بردن فعالیت بدنی یا رژیم غذایی—حتماً باید مورد چکاپ قرار گیرد. کاهش وزن بی دلیل نشانه سرطان است مگر اینکه خلاف آن ثابت شود. همچنین می تواند نشانه مشکل دیگری مثل پرکاری تیروئید باشد. پزشکتان باید آزمایشاتی برای چک کردن وضعیت تیروئیدتان انجام داده و سی تی اسکنی از بقیه اندام های بدن هم تهیه کند. پزشک باید یکی یکی احتمالات را بررسی کند.


2: نفخ کردن
نفخ کردن می تواند یکی دیگر از علائم سرطان باشد که خیلی از خانم ها به آن مبتا هستند. نفخ کردن می تواند نشانه سرطان تخمدان باشد. سایر علائم سرطان تخمدان عبارتند از: درد شکم یا لگن، احساس سیری زودرس—حتی وقتی هیچ غذایی نخورده اید—و مشکلات ادرار مثل تکرر ادرار.
اگر این نفخ کردن هر روز برای فرد اتفاق بیفتد و برای چند هفته فرد را آزار دهد، حتماً باید با پزشکتان مشورت کنید. پزشکتان باید آزمایش خون، سی تی اسکن و سایر آزمایشات لازم را برای شما انجام دهد.


3: تغییر در سینه
بیشتر خانم ها خیلی خوب سینه های خود را می شناسند، حتی اگر خودشان به طور منظم آنها را آزمایش غده نکنند. اما این تنها نشانه برای سرطان سینه نیست. قرمز و ضخیم شدن پوست سینه که می تواند یک نشانه نادر و شدید سرطان سینه باشد، سرطان سینه التهابی هم باید مورد آزمایش قرار گیرد. اگر جوش یا دانه ای روی پوست سینه تان مشاهده کردید که بیشتر از یک هفته دوام پیدا کرد، حتماً باید به پزشک مراجعه کنید. همچنین اگر ظاهر نوک سینه هایتان تغییر کرد یا ترشحاتی غیرعادی مشاهده کردید، به پزشک مراجعه کنید. تغییر در وضعیت ظاهر سینه ها، نشانه بسیار نگران کننده ای است.
پزشکتان باید به دقت سابقه خانوادگی شما را بررسی کرده، سینه ها را به خوبی معاینه کند و آزمایشاتی مثل ماموگرام، MRI، و احتمالاً بیوپسی انجام دهد.


4: خونریزی بین عادت ماهیانه یا هر نوع خونریزی غیرعادی دیگر
خانم هایی که هنوز به یائسگی نرسیده اند خیلی وقت ها به خونریزی های زودتر از زمان عادت ماهیانه بی توجهی می کنند. همچنین خونریزی های از GI را به اشتباه خونریزی عادت ماهیانه تلقی می کنند. اما خونریزی بین زمان عادت ماهیانه، مخصوصاً وقتی عادت ماهیانه تان منظم است، نیاز به آزمایش و بررسی دارد. خونریزی بعد از رسیدن به یائسگی می تواند نشانه سرطان رحم و خونریزی GI می تواند نشانه سرطان روده باشد.
باید ببینید که چه چیز برای شما عادی است و چه چیز غیرعادی. خانمی که هیچوقت بین عادت ماهیانه لکه نمی بیند، و بعد ببیند، برای او غیرعادی است اما ممکن است برای فردی دیگر کاملاً عادی باشد.
پزشکتان به دقت سابقه خانوادگی شما را بررسی خواهد کرد و برحسب زمان خونریزی و سایر علائم آزمایش فراصوت یا بیوپسی برایتان تجویز می کند.


5: تغییرات پوستی
خیلی از ما خال هایمان را به دقت بررسی می کنیم چون می دانیم که یکی از نشانه های سرطان پوست است. اما باید تغییر در رنگدانه پوست را هم جدی بگیریم.
اگر یکدفعه دچار خونریزی یا ورق ورقه شدن پوست شدید، حتماً باید به پزشک متخصص نشان دهید.


6: مشکل در قورت دادن
اگر در قورت دادن مشکل دارید، احتمالاً رژیم غذاییتان را تغییر داده اید پس جویدن چندان برایتان دشوار نیست. احتمالاً بیشتر از سوپ، غذاهای مایع یا محلول های پروتئینی استفاده می کنید. اما این مشکل در قورت دادن می تواند نشانه سرطان GI باشد مثل مری. پزشکتان باید به دقت سابقه خانوادگی شما را بررسی کرده و آزمایشاتی مثل رادیولوژی سینه یا تست GI انجام دهد.


7: خون در نقطه غیرعادی
اگر در ادرار یا مدفوعتان خون مشاهده کردید به هیچ وجه تصور نکنید که ممکن است از بواسیرتان باشد. می تواند نشانه سرطان روده باشد. پزشکتان باید سوالاتی از شما بپرسد و آزمایشاتی مثل کلونوسکوپی برایتان انجام دهد.
همچنین بالا آوردن خون موقع سرفه کردن هم باید به دقت بررسی شود. البته اگر این اتفاق یکبار بیفتد ممکن است خطر جدی نباشد اما در صورت تکرار حتماً باید به پزشک مراجعه کنید.


8: درد شکم و افسردگی
خانم هایی که دچار درد در ناحیه شکم و احساس افسردگی به طور همزمان می شوند نیاز به چکاپ دارند. برخی محققان رابطه ای بین افسردگی و سرطان لوزالمعده پیدا کرده اند که هنوز چندان شناخته شده نیست.


9: سوءهاضمه
خانم هایی که قبلاً باردار شده اند صد در صد سوءهاضمه ای که با بالا رفتن وزن برایشان اتفاق افتاده بود را به خاطر دارند. اما بدگواری و سوءهاضمه بدون هیچ دلیل مشخص می تواند چراغ قرمز باشد. می تواند نشانه زودهنگام سرطان مری، معده یا گلو باشد. پزشکتان باید سابقه خانوادگی شما را به دقت بررسی کرده و قبل از انتخاب آزمایشات لازم برای شما، سوالای درمورد سوءهاضمه تان بپرسد.


10: تغییر در دهان
مخصوصاً افراد سیگاری باید به دقت مراقب لکه های سفیدی که درون دهان یا روی زبانشان ایجاد می شود باشند. بیشتر این لکه ها می تواند نشانه پیش سرطان باشد که می تواند منجر به سرطان دهان شود. از دندانپزشک یا پزشکتان بخواهید که به دقت وضعیت را بررسی کنند و درمورد درمان آن تصمیم بگیرند.


11: درد
با بالا رفتن سن شکایت افراد از درد بیشتر می شود اما درد می تواند نشانه زودرسی از برخی سرطان ها هم باشد. گرچه بیشتر دردها دلیل وجود سرطان نیست.
دردهایی که مداوم هستند و به دلایل نامشخص ایجاد می شوند حتماً باید مورد چکاپ قرار گیرند. پزشکتان باید سابقه خانوادگی شما را به دقت بررسی کرده و براساس آن اطلاعات تصمیم بگیرد که چه آزمایشاتی برای شما لازم تر است.


12: تغییر در گره های لنفاوی
اگر غده یا برآمدگی روی گره های لنفاوی خود در زیربغل یا گردنتان مشاهده کردیدآ، می تواند نشانه ای نگران کننده باشد. اگر یکی از گره های لنفاویتان به تدریج بزرگتر می شوند حتماً باید به پزشک مراجعه کنید. پزشکتان معاینه تان خواهد کرد و دلیل بزرگ شدن غده لنفی را بررسی خواهد کرد. همچنین ممکن است برایتان بیوپسی انجام دهد.


13: تب
اگر دچار تب شده اید که دلیل آن آنفولانزا یا سایر بیماری ها نیست می تواند نشانه ای از سرطان باشد. تب معمولاً زمانیکه سرطان از نقطه اصلی خود گسترش پیدا کرده باشد اتفاق می افتد اما می تواند نشانه سرطان خون های تازه مثل لوکمی هم باشد.
سایر نشانه های سرطان عبارتند از زرده یرقان یا تغییر در رنگ مدفوع. پزشکتان باید شما را تحت معاینه دقیق فیزیکی قرار داده و سابقه دارویی شما را به دقت بررسی کند و سپس آزمایشاتی مثل رادیولوژی، سی تی اسکن، MRI و سایر آزمایشات را برایتان انجام دهد.


14: خستگی
خستگی نیز یکی دیگر از علائم مبهم سرطان است. این مشکل می تواند بعد از پیشرفت سرطان اتفاق بیفتد اما ممکن است در ابتدای سرطان هایی مثل لوکمی یا برخی سرطان های روده هم ایجاد شود.


15: سرفه مداوم
سرفه معمولاً با سرماخوردگی، آنفولانزا و حساسیت ها اتفاق می افتد و همچنین می تواند یکی از عوارض جانبی برخی داروها نیز به حساب آید. اما سرفه های مداوم—سرفه هایی که بیش از سه تا چهار هفته به طول انجامد—به هیچ وجه نباید نادیده گرفته شوند.
پزشکتان باید سابقه خانوادگی شما را به دقت بررسی کرده، وضعیت گلو و ریه هایتان را معاینه کرده و آزمایشاتی مثل رادیولوژی را برایتان انجام دهد.
 

+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در یکشنبه دهم آبان ۱۳۸۸ و ساعت 13:18 |
نياز به ازدواج در روان انسان‌ها وجود دارد؛ ما نيازمند به زندگي با جنس مخالف هستيم؛ نيازمند آنيم كه تا زماني كه زنده‌ايم از تنهايي نجات پيدا كنيم.
اما ازدواج اگر در چهارچوب درستي نباشد، به جاي اينكه آرامش‌دهنده باشد آرامش را برهم مي‌زند و يا به جاي اينكه با كسي رابطه صميمانه‌اي پيدا كنيم، ممكن است هميشه با او زندگي كنيم، اما كاملا تنها باشيم.
بنابراين، بايد چهارچوب‌هاي اساسي انتخاب همسر را به خوبي بدانيم تا با انتخاب درست به نيازهاي بيولوژيك و رواني خود، پاسخ صحيح دهيم.


¢تناسب خانوادگي
به طور كلي، انسان‌ها در بستر خانوادگي شكل مي‌گيرند. چهارچوب خانواده و آنچه كه به‌عنوان شكل‌گيري شخصيت در خانواده وجود دارد، از خانواده‌اي به خانواده ديگر فرق مي‌كند؛ يعني هر خانواده بسته به زمينه فرهنگي و تربيتي‌اي كه دارد در فرد تأثير متفاوتي مي‌گذارد؛ چرا كه نقش تربيت در شكل‌گيري شخصيت مهم است.
جان واتسون- پدر روان‌شناسي- مي‌گويد: 50 نوزاد به من بدهيد و بگوييد چه شخصيت‌هايي لازم داريد؛ دانشمند، پليس، قاضي، دزد و... چه مي‌خواهيد؟! من مطابق سفارش شما 20 سال بعد اين افراد را تحويل مي‌دهم. در واقع او مي‌خواهد بگويد كه تربيت، نقش بسيار پررنگ‌تري از زمينه‌هاي ديگر مثل ژنتيك يا زمينه‌هاي خاص ديگر دارد.
خانواده نقش مهمي در شكل‌گيري شخصيت دارد، بنابراين افراد در انتخاب همسر، زماني در كنار كسب نيازهاي رواني (كه به مراتب مهم‌تر از نيازهاي بيولوژيك هستند)، درست پاسخ مي‌گيرند و از اضطراب جدايي يا ترس از تنهايي نجات مي‌يابند كه 2نفر، از نظر خانوادگي متناسب باشند.
چنان كه اشاره كرديم خانواده- بنا به تربيتي كه روي فرزندش دارد- نقش مهمي در شكل‌گيري شخصيت او ايفا مي‌كند و اين مسئله اين روزها بسيار ناديده گرفته مي‌شود، چرا كه دختر و پسر، همديگر را خارج از بسته خانوادگي مي‌بينند؛ ساده‌ترين شكل آن اين است كه در دانشگاه با هم آشنا مي‌شوند، در حالي كه نمي‌دانند طرف مقابلشان محصول چه خانواده‌اي است! در شكل ديگر در يك برخورد همديگر را مي‌بينند در حالي كه هر دو، دوست دوستان‌شان هستند و شناخت ديگري از يكديگر ندارند يا به‌صورت تصادفي، با هم آشنا مي‌شوند.
انسان‌ها، محصول خانواده‌شان هستند؛ پس بهتر است در زمان گزينش همسر، او را از داخل بستر خانواده ديده و انتخاب كنند و دقت كنند كه آيا فرد مورد نظر، از نظر خانوادگي با آنها تناسب دارد يا خير؟ در اينجا، مفهوم خانواده زمينه‌هاي تربيتي را باز مي‌كند. مثلا فردي مي‌گويد كه ما از نظر خانوادگي به‌هم مي‌خوريم. آيا به طور خاص، بستر فرهنگي و شيوه‌هاي تربيتي رايج در خانواده را بررسي كرده‌اند و به اين نتيجه رسيده‌اند؟ گاهي 2 نفر با هم ازدواج مي‌كنند و از نظر فرهنگي و خانوادگي به هم شبيه هستند، اما شيوه‌هاي تربيتي آنها متفاوت است! مثلا در خانواده پسر، زن جايگاه و ارزشي ندارد.
فرض كنيم مادر پسر 30 سال است كه زندگي كرده ولي هيچ‌چيز متعلق به او نيست و فقط وظيفه‌اش اين بوده كه بشويد، بپزد، بزرگ كند. پسري كه نگاهش به زن اين‌گونه شكل گرفته است با دختري ازدواج مي‌كند كه در ساختار خانواده‌اش مادر، همه‌كاره بوده و تعيين تكليف مي‌كرده است؛ در نتيجه در زندگي اين دو نفر، پسر آن نگاه را نسبت به همسرش دارد و دختر آن انتظار را.
پس اين دو، تناسب خانوادگي ندارند هرچند از نظر سطح تحصيلات و وضعيت مالي شبيه و در يك طبقه باشند. اين زوج پس از مدتي در بهترين حالت پايشان به جلسات مشاوره كشيده مي‌شود و در بدترين حالت به علت اختلافات شديد از دادگاه‌ها سردر‌مي‌آورند.


¢تناسب فرهنگي
ما تناسب فرهنگي داريم، آنها از نظر فرهنگ با ما متفاوت‌اند؛ راستي فرهنگ يعني چه؟ فرهنگ يعني بايدها و نبايدهايي كه تعيين تكليف مي‌كند. آن، به ما مي‌گويد چه چيزي درست است و چه چيزي غلط؟‌ چه كاري بايد انجام شود و چه كاري نبايد صورت گيرد؟ از آنجا كه فرهنگ‌ها با هم متفاوت هستند، بايدها و نبايدهاي آنها نيز فرق مي‌كند. به‌عنوان مثال، بايدها و نبايدها در فرهنگ آذري‌ها بسيار متفاوت‌تر از بايدها و نبايدهاي فرهنگ شمالي‌هاست؛ حتي گاهي نبايد يكي، بايد ديگري است.
انسان در فرهنگ خود به طور ناخودآگاه احاطه شده است. از صبح كه بيدار مي‌شويم اين فرهنگ ماست كه مي‌گويد چطور بيدار شويم و با خانواده چگونه رفتار كنيم، چطور حرف بزنيم و چگونه غذا بخوريم و... هيچ‌كاري نيست كه به فرهنگ ارتباط نداشته باشد. بنابراين، لازم است كه دختر و پسر از نظر فرهنگ اجتماعي به يكديگر نزديك باشند. فاصله‌هاي فرهنگي زياد، زندگي اين دو را تحت‌الشعاع قرار خواهد داد.
حال اگر 2 نفر همه خصوصيات‌شان (كه ذكر شده و خواهد شد) با هم همخواني داشته باشد ولي تناسب فرهنگي نداشته باشند چگونه برخورد كنند؟ اينجاست كه بايد از فرهنگ يكديگر آگاه شوند و آن را بپذيرند؛ اين مهم است؛ نه اينكه آن را مسخره كرده و بگويند چه بيخود است! اگر اين آگاهي و پذيرش باشد، به گونه‌اي هم‌فرهنگ مي‌شوند.


¢تناسب اعتقادي
اعتقادات و باورها، جنس محكمي دارند وبه خاطر هيچ‌كس نمي‌آيند و بروند. اگر 2 نفر كه با هم ازدواج مي‌كنند، اين تناسب را ندارند، بدانند كه اعتقادات تغييري نمي‌كند مگر براساس شناخت. به‌عنوان مثال، دختري به حجاب اعتقاد ندارد. پسري با او ازدواج مي‌كند و مي‌گويد به خاطر من حجاب بگذار. ممكن است دختر بپذيرد ولي اعتقادي به آن ندارد.
حجابي كه به خاطر پسر مي‌آيد، روزي كه دختر خاطر پسر را نخواهد و كوچك‌ترين اختلافي پيش آيد، برداشته مي‌شود. وقتي انسان محجبه و نمازخوان مي‌ماند كه اعتقاداتش را پيدا كند، نه اينكه «به‌خاطر...» باشد. اگر فردي بي‌اعتقاد است، بايد در ابتدا حوزه آشنايي او را پيدا كرد تا او با مطالعه و تحقيق به اعتقاد محكمي برسد، نه اينكه به خاطر ديگري اعتقاد ظاهري پيدا كند.


¢تناسب اقتصادي- اجتماعي
طبقه اقتصادي- اجتماعي، يك نوع نگرش به زندگي ايجاد مي‌كند. وقتي 2 نفر از لحاظ طبقه اقتصادي- اجتماعي با هم فاصله زيادي دارند، نگرش به زندگي و رفتارشان با هم متفاوت است. گاهي آدم‌هايي متعلق به طبقه اقتصادي- اجتماعي بالا نيستند ولي با فعاليت‌هاي اقتصادي- اجتماعي به اين طبقه مي‌رسند و صاحب خانه، ماشين، ويلا و... مي‌شوند. اما مردم در يك برخورد يا يك نگاه به آنها مي‌گويند تازه به دوران رسيده! و اين، نوع رفتار و نگرش آنهاست كه مردم را متوجه اين موضوع مي‌كند.
طبقه اقتصادي- اجتماعي به انسان‌ها يك نگرش، رفتار و بينش به زندگي مي‌دهد. بنابراين وقتي 2 نفر از 2طبقه اقتصادي- اجتماعي متفاوت ازدواج كنند، از نظر نوع نگاه به زندگي خيلي با هم فرق دارند و نگرش آنها به زندگي خيلي متفاوت است؛ به همين دليل دچار مشكلات بسيار مي‌شوند.


¢تناسب شخصيتي
هر انساني شخصيت ويژه خود را دارد. اگر 2 نفر كه ازدواج مي‌كنند، تفاوت‌هاي شخصيتي زيادي داشته باشند در رابطه خود دچار مشكلات زيادي مي‌شوند. فرض كنيد فردي از نظر شخصيتي برون‌گراست و راحت ابراز احساسات و عواطف مي‌كند و بيشتر دوست دارد در جمع باشد؛ اين فرد با كسي ازدواج مي‌كند كه انساني درون‌گراست و ابراز احساسات برايش سخت است، حضور در جمع برايش خوشايند نيست و ارتباط برقرار كردن با افراد برايش دشوار است.
اين دو در طولاني‌مدت دچار مشكل مي‌شوند؛با هم هستند ولي احساس تنهايي مي‌كنند. جالب اينجاست كه در ابتدا به خاطر خصوصيات متضادي كه دارند، خيلي جذب همديگر مي‌شوند ولي به تدريج از هم فاصله مي‌گيرند چون با هم تناسب ندارند و نمي‌توانند نيازهاي همديگر را برآورده كنند.


¢تناسب تحصيلي
اين تناسب هم نقش مؤثري دارد. اما چون تحصيلات اكتسابي است (يعني اگر امروز نيست فردا مي‌تواند باشد)، جزء مسائلي است كه مي‌گوييم اگر همه شرايط را دارند و بالقوه مي‌توانند ادامه تحصيل دهند، در اين ازدواج مشكلي پيش نمي‌آيد.
اگر دختر فوق‌ليسانس و پسر ليسانس است، اشكالي ندارد (در حالي كه به غلط جا افتاده كه شوهر بايد بالاتر باشد) ولي اصولا بهتر است كه هر دو هم‌سطح باشند. گاهي2 نفر از مقطع ليسانس با هم آشنا مي‌شوند و ازدواج مي‌كنند. پسر دكترا مي‌گيرد ولي دختر در همان مقطع مانده است. كم‌كم از هم فاصله مي‌گيرند و فضاي فكري آنها بسيار متفاوت مي‌شود.


¢رضايت والدين
از آنجا كه عدم رضايت والدين تا سال‌هاي بسيار طولاني و حتي تا آخر زندگي تأثير خود را دارد، خوب است كه دو نفري كه مي‌خواهند ازدواج كنند، حتما خانواده‌هايشان راضي باشند و اگر نيستند بايد آنها را متقاعد كرد. بايد دلايل مخالفت را دانست چرا كه اغلب تجربه آنها باعث مي‌شود كه دلايل درستي را مطرح كنند و نبايد عدم رضايت را سرسري گرفت و باز هم اگر برخلاف همه تلاش‌ها راضي نشدند، شايسته است تا گرفتن رضايت صبر كنند يا به ازدواج ديگري فكركنند.
چرا كه حقيقت امر اين است كه رضايت والدين تا زماني كه زندگي مي‌كنند تأثير خودش را دارد. بنابراين ازدواج مهم‌ترين تصميم زندگي انسان است. بديهي است جدي گرفتن اين مسئله و دقت در تمام جوانب مي‌تواند زندگي موفقي را رقم بزند. در غير اين‌صورت، پشيماني و پريشاني نتيجه ازدواج عجولانه خواهد بود.
 
+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در یکشنبه دهم آبان ۱۳۸۸ و ساعت 13:16 |

ابتدا به سوالات زیر با دقت و صادقانه پاسخ بدهید و در پایان تعبیر پاسخ هایتان را مشاهده بفرمائید 

1- 
دریا را با کدام یک از ویژگی های زیر تشریح می‌کنید؟ آبی تیره، شفاف، سبز، گل‌آلود


2- کدام یک از اشکال زیر را دوست دارید؟ 
دایره، مربع یا مثلث


 3- فرض کنید در راهرویی راه می‌روید. دو در می‌بینید. یکی در 5 قدمی سمت چپ تان و دیگری در انتهای راهرو. هر دو در باز هستند. کلیدی روی زمین درست جلوی شما افتاده است. آیا آن را بر می‌دارید؟


4- رنگهای روبرو را به ترتیب اولویتی که برایتان دارند بگویید . قرمز، آبی، سبز، سیاه و سفید

 

5- دوست دارید در کدام قسمت کوه باشید؟ 


6- در ذهنتان اسب چه رنگی است؟
قهوه‌ای، سیاه یا سفید 


7- توفانی در راه است. کدامیک را انتخاب می‌کنید: یک اسب یا یک خانه؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

و اما پاسخ‌ها:


1- آبی تیره : شخصیت پیچیده 
سبز: آسان گیر و بی‌خیال 
شفاف: به سادگی قابل درک 
گل‌آلود: آشفته و سردرگم 


2- دایره : سعی می‌کنید طوری رفتار کنید که خوشایند همه باشد.
مربع: خودرأی و خود محور 
مثلث: یک دنده و لجباز 
(اندازه اشکال با خودخواهی و منیت شما ارتباط مستقیم دارد)


3- 
بله : شما آدم فرصت طلبی هستید 
نه: آدم فرصت‌طلبی نیستید. 


4- این سئوال، اولویت‌های شما در زندگی را مشخص می‌کند.
آبی: دوستان/ روابط 
سبز: شغل و حرفه 
قرمز: شهوت و دلبستگی 
سیاه: مرگ 
سفید: ازدواج 


5- میزان ارتفاعی که انتخاب می‌کنید رابطه مستقیم با میزان جاه طلبی شما دارد .


6- قهوه‌ایی: فروتن و خاکی 
سیاه: غیرقابل پیش‌بینی، سرکش، هیجان‌انگیز 
سفید: برتر، مغرور، تاثیرگذار 


7- این سئوال، اولویت‌های شما به هنگام مشکلات را تعیین می‌کند.
اسب: همسر 
خانه: فرز
ند



+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۸۸ و ساعت 10:38 |
 

میلاد با سعادت نبی اکرم مبارک باد.

صحبتی شد که خدا باب نجاتی بفرست

تلخی ذائقه را شاخه نباتی بفرست

میرسد با علم سبز امامت بر دوش

از چه خاموش نشستی؟ صلواتی بفرست

 

 

 تصاویری از مدینه

تصاویری از مدینه

 

ان شا الله قسمت همه بشه

 

+ نوشته شده توسط وحید قاسمی در یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۶ و ساعت 0:7 |